قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگر
قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگرانی ... ولی آن دختر .. پر از ترس بود
با چشمانی وحشتزده که از حدقه بیرون زده بود، به لباس خیسش خیره شد.بدنش مثل بید میلرزید و دندانهایش از سرما و ترس به هم میخورد. با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد و لرزش شدیدی داشت، به دامن جانگ چنگ زد و با لکنت گفت: خا... خاله... خاله جان! چی... چی شده؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا... چرا
اشکهایش با قطرات باران روی گونههای پریدهرنگش یکی شده بود. او که تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بود، گمان میکرد اتفاق جبرانناپذیری افتاده است. با التماس ادامه داد: خاله... نکنه... نکنه بچهام... نکنه بلایی سرش اومده؟ شکمم... شکمم خیلی درد میکنه...
جانگ در حالی که سعی میکرد لرزش دستان خودش را پنهان کند، شتابان روی زمین زانو زد. او میدانست زمان زیادی ندارند
جانگ دست لرزان دختر را محکم گرفت و سعی کرد با صدایی که در میان غرش آسمان شنیده شود، او را آرام کند : آروم بگیر بخاطر بچه آت آروم باش سعی کن قوی باشی ... . فقط سعی کن بلند شی..
. باید از این مسیرِ باز دور بشیم، دخترم سعی کن طاقت بیاری و بلند شی!
اما دخترک، انگار فلج شده باشد، روی زمین گِلی مچاله شده بود. صدای گریهاش با صدای باد و باران گره خورده بود و اشکهایش بیوقفه جاری بود. تمام بدنش چنان با شدت میلرزید که گویی سرمای کوهستان به عمق استخوانهایش نفوذ کرده است.
یونهی که چهرهاش از نگرانی در هم کشیده شده بود، گهواره را با یک دست به سینهاش فشرد و با دست دیگر، بازوی لرزان دختر را گرفت. او از یک طرف و جانگ از طرف دیگر زیر بغلهای دخترک را گرفتند تا او را از زمین بلند کنند.دخترک نالهای از سر درد کشید و میان گریه گفت: نمیتونم... پاهام... پاهام جون ندارن...
اما یونهی با التماس در گوشش زمزمه کرد: باید بتونی! بهخاطر بچهت، بهخاطر جیهو... فقط چند قدم دیگه مونده.
آنها کشانکشان و با سختیِ تمام، تن لرزان دختر را به سمت دهانهی تاریک غار هدایت کردند.
به محض اینکه وارد فضای سرد و نمور غار شدند، ات دیگر نتوانست تاب بیاورد. زانوهایش زیر سنگینی بدنش تا خورد و با دردی که مثل یک خنجر از میان شکمش میگذشت، جیغ بلند و جانکاهی کشید که انعکاسش در دیوارههای غار پیچید..تهیونگ وقتی نگاهش باز هم سمت آسمان کشیده شد ترسید...
ات در حالی که از درد به خود میپیچید، با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد، میان گریه فریاد زد: نه... نه! خیلی زوده... هنوز وقتش نیست! خدایا... نه الان!
یونهی با دستپاچگی و در حالی که از ترسِ نفسنفس میزد، گهوارهی جیهو را به آرامی روی زمینِ سخت گذاشت و با عجله پتوی کوچکی روی او کشید تا از سرما در امان بماند. همزمان، جانگ با تمام توانش کمر دخترک را گرفت و او را به یک سنگ بزرگ و صاف تکیه داد تا روی زمین نیفتد. جانگ با دستانی که از شدت اضطراب و سرما به وضوح میلرزید، سراغ کیف جیهو رفت پتویی از داخل آن بیرون کشید و آن را با شتاب روی زمینِ سرد غار پهن کرد تا بستری برای دختر آماده کند.جانگ در حالی که عرقِ سرد روی پیشانیاش را با آستین خیسش پاک میکرد، سرش را به سمت یونهی چرخاند و با صدایی لرزان اما قاطع فریاد زد: یونهی! معطل نکن... زود باش، زنگ بزن به آقای تهیونگ! همین حالا!
یونهی با دستانی لرزان به دنبال گوشی گشت، در حالی که صدای رعدوبرق بیرون غار و نالههای دردناک دخترک، فضای غار را به میدان جنگی میان مرگ و زندگی تبدیل کرده بود....
یونهی با انگشتانی یخزده، بارها و بارها شماره را گرفت، اما هر بار صدای سرد اپراتور در فضای غار میپیچید؛ تهیونگ جواب نمیداد. یونهی با ناامیدی گوشی را پایین آورد و با بغض به جانگ نگاه کرد.در همین حال، جانگ با مهارت و آرامشی که سعی میکرد به دخترک منتقل کند، او را به نرمی روی پتوی پهن شده دراز کرد. اما آرامش غار با جیغ بلند و ممتد دختر در هم شکست. صورت دخترک از شدت فشار و دردی که تمام بدنش را در نوردیده بود، غرق در عرق شده بود تارهای مویش به پیشانیاش چسبیده بودند و چشمانش از درد زیاد خمار شده بود.دخترک میان دو انقباض دردناک، با صدایی لرزان و در حالی که نفسنفس میزد، رو به یونهی کرد و به آرامی گفت: یونهی... دستمال... بهم یه دستمال بده...
یونهی که میدانست که به دنبال آمد ها میگردند با صدای جیغ آنها را پیدا کنند، بلافاصله سر تکان داد. او دستمال سفیدی را از کیف بیرون کشید، آن را محکم مچاله کرد و با ملایمت توی دهان دخترک گذاشت
.دخترک پارچه را بین دندانهایش فشرد، دستهای جانگ را محکم گرفت و با رسیدن موج بعدی درد، بدنش را از روی پتو بالا کشید و نالهای خفه از پشت دستمال سر داد چه شب سختی بود برای همه ...
با چشمانی وحشتزده که از حدقه بیرون زده بود، به لباس خیسش خیره شد.بدنش مثل بید میلرزید و دندانهایش از سرما و ترس به هم میخورد. با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد و لرزش شدیدی داشت، به دامن جانگ چنگ زد و با لکنت گفت: خا... خاله... خاله جان! چی... چی شده؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا... چرا
اشکهایش با قطرات باران روی گونههای پریدهرنگش یکی شده بود. او که تا به حال چنین حسی را تجربه نکرده بود، گمان میکرد اتفاق جبرانناپذیری افتاده است. با التماس ادامه داد: خاله... نکنه... نکنه بچهام... نکنه بلایی سرش اومده؟ شکمم... شکمم خیلی درد میکنه...
جانگ در حالی که سعی میکرد لرزش دستان خودش را پنهان کند، شتابان روی زمین زانو زد. او میدانست زمان زیادی ندارند
جانگ دست لرزان دختر را محکم گرفت و سعی کرد با صدایی که در میان غرش آسمان شنیده شود، او را آرام کند : آروم بگیر بخاطر بچه آت آروم باش سعی کن قوی باشی ... . فقط سعی کن بلند شی..
. باید از این مسیرِ باز دور بشیم، دخترم سعی کن طاقت بیاری و بلند شی!
اما دخترک، انگار فلج شده باشد، روی زمین گِلی مچاله شده بود. صدای گریهاش با صدای باد و باران گره خورده بود و اشکهایش بیوقفه جاری بود. تمام بدنش چنان با شدت میلرزید که گویی سرمای کوهستان به عمق استخوانهایش نفوذ کرده است.
یونهی که چهرهاش از نگرانی در هم کشیده شده بود، گهواره را با یک دست به سینهاش فشرد و با دست دیگر، بازوی لرزان دختر را گرفت. او از یک طرف و جانگ از طرف دیگر زیر بغلهای دخترک را گرفتند تا او را از زمین بلند کنند.دخترک نالهای از سر درد کشید و میان گریه گفت: نمیتونم... پاهام... پاهام جون ندارن...
اما یونهی با التماس در گوشش زمزمه کرد: باید بتونی! بهخاطر بچهت، بهخاطر جیهو... فقط چند قدم دیگه مونده.
آنها کشانکشان و با سختیِ تمام، تن لرزان دختر را به سمت دهانهی تاریک غار هدایت کردند.
به محض اینکه وارد فضای سرد و نمور غار شدند، ات دیگر نتوانست تاب بیاورد. زانوهایش زیر سنگینی بدنش تا خورد و با دردی که مثل یک خنجر از میان شکمش میگذشت، جیغ بلند و جانکاهی کشید که انعکاسش در دیوارههای غار پیچید..تهیونگ وقتی نگاهش باز هم سمت آسمان کشیده شد ترسید...
ات در حالی که از درد به خود میپیچید، با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد، میان گریه فریاد زد: نه... نه! خیلی زوده... هنوز وقتش نیست! خدایا... نه الان!
یونهی با دستپاچگی و در حالی که از ترسِ نفسنفس میزد، گهوارهی جیهو را به آرامی روی زمینِ سخت گذاشت و با عجله پتوی کوچکی روی او کشید تا از سرما در امان بماند. همزمان، جانگ با تمام توانش کمر دخترک را گرفت و او را به یک سنگ بزرگ و صاف تکیه داد تا روی زمین نیفتد. جانگ با دستانی که از شدت اضطراب و سرما به وضوح میلرزید، سراغ کیف جیهو رفت پتویی از داخل آن بیرون کشید و آن را با شتاب روی زمینِ سرد غار پهن کرد تا بستری برای دختر آماده کند.جانگ در حالی که عرقِ سرد روی پیشانیاش را با آستین خیسش پاک میکرد، سرش را به سمت یونهی چرخاند و با صدایی لرزان اما قاطع فریاد زد: یونهی! معطل نکن... زود باش، زنگ بزن به آقای تهیونگ! همین حالا!
یونهی با دستانی لرزان به دنبال گوشی گشت، در حالی که صدای رعدوبرق بیرون غار و نالههای دردناک دخترک، فضای غار را به میدان جنگی میان مرگ و زندگی تبدیل کرده بود....
یونهی با انگشتانی یخزده، بارها و بارها شماره را گرفت، اما هر بار صدای سرد اپراتور در فضای غار میپیچید؛ تهیونگ جواب نمیداد. یونهی با ناامیدی گوشی را پایین آورد و با بغض به جانگ نگاه کرد.در همین حال، جانگ با مهارت و آرامشی که سعی میکرد به دخترک منتقل کند، او را به نرمی روی پتوی پهن شده دراز کرد. اما آرامش غار با جیغ بلند و ممتد دختر در هم شکست. صورت دخترک از شدت فشار و دردی که تمام بدنش را در نوردیده بود، غرق در عرق شده بود تارهای مویش به پیشانیاش چسبیده بودند و چشمانش از درد زیاد خمار شده بود.دخترک میان دو انقباض دردناک، با صدایی لرزان و در حالی که نفسنفس میزد، رو به یونهی کرد و به آرامی گفت: یونهی... دستمال... بهم یه دستمال بده...
یونهی که میدانست که به دنبال آمد ها میگردند با صدای جیغ آنها را پیدا کنند، بلافاصله سر تکان داد. او دستمال سفیدی را از کیف بیرون کشید، آن را محکم مچاله کرد و با ملایمت توی دهان دخترک گذاشت
.دخترک پارچه را بین دندانهایش فشرد، دستهای جانگ را محکم گرفت و با رسیدن موج بعدی درد، بدنش را از روی پتو بالا کشید و نالهای خفه از پشت دستمال سر داد چه شب سختی بود برای همه ...
- ۴۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط