#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟔
جیمین:حالا چرا لبت ورم کرده
پسر همونطور که کاسه ی نودلش رو سر میکشید گفت
جونگکوک:یعنی انقدر واضحه
جیمین:اره. وایسا وایسا نکنه(تعجب)
جونگکوک:اره منو بوسید
جیمین:احمق چرا گزاشتی ببوستت.
جونگکوک:اخه اون گناهی نداشت من اول بوسیدمش
پسر چاپستیکش رو کنار کاسه گزاشت و به قیافه ی سرخ رفیقش خیره شد
جیمین:توو روانیی
جونگکوک:فکر کنم اره ولی دلم برای اون ل.بای خوشگل و قلوه ایش تنگ شده بود.
جیمین:تو ادم نیستی، بخدا ادم نیستی، یکم ناز داشته باششش یکم عشوه بیا نکه برو ل.باشو ببوسسس، توی خر مثلا باهاش قهر بودییی(داد، بخدا حرصی که جیمین برای جونگکوک میخوره من برای جواب امتحانم میخوردم الان سکته کرده بودم🤣)
جونگکوک:کر شدم جیمین هیونگگ
جیمین:مرگ اصلا برو بمیر
جونگکوک:بجایی که من حرص بخورم تو داری بجام میخوری خدارو ببین(خنده)
جیمین:کاری نکن همین کاسه رو بکوبونم تو دهنتت
جونگکوک:باشه باشه، ولی بزار بگم که هنوز باهاش قهرم بهش گفتم که نیاز به فکر دارم
جیمین:چه عجب یک حرف درست زدی
___
مری:پس جونگکوکیم کجاست.(نگران)
تهیونگ:نگران نباش خاله جونگکوک خونه ی جیمینه.
مری:چرا اونجاست نکنه چیزی شده.
تهیونگ:نه چیزی نیست فقط رفته پیش دوستش.
مری:اها دلم برای کوکی تنگ شده.
یونگ هو:یعنی انقدر وابسته ی جونگکوک شدی.
تا مری خواست حرفی بزنه حالت تهوع بهش دست داد و دستش رو سریع روی دهنش گزاشت و بدو بدو به سمت سرویس بهداشتی رفت.
یونگهو و تهیونگ نگران از پشت میز بلند شدن و پشت سرش راه افتادن، دم در دستشویی ایستادن.
یونگ هو:عزیزم حالت خوبه( نگران)
تهیونگ:خاله چیشده.
مری در دستشویی رو باز کرد و با لبخند گفت
مری:چیزی نیست، حالم خوبه.
یونگ هو:مطمئنی عزیزم اگه خوب نیستی بریم دکتر.
مری:نه نه خوبم، خب بیاین بریم شام مون رو بخوریم.
تهیونگ:راست میگه غذا سرد شد.
___
پسر نگاهش روی سقف بود ولی فکرش درگیر حرف های تهیونگ.
{نمیدونم هنوز میتونم باهاش مقابله کنم یا نه ولی میترسم کوک. میترسم دوباره حس هام زنده بشن.}
{ببین من به جز تو نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم، من فقط تورو میخام}
{عزیز کرده ی تهیونگش، من اونو دوست ندارم فقط یک جمله ی بی ارزش از زبونم پرید وگرنه تو تنها کسی هستی که تو قلبم خونه کرده و تمامم فقط تورو میخواد.}
همش همین جمله های تکراری تو مغزش مرور میشد و دهنش درگیر بود.
خودش میدونست که نمیتونه تهیونگ رو برای همیشه ول کنه و ازش جدا شه، ولی شاید کمی ناز اومدن هم بد نباشه بالاخره تهیونگ باید خریدار خوبی باشه.
لبخند مسخره ای به افکارش زد و تصمیم نهاییش رو گرفت.
با تهیونگ اشتی میکرد و میگفت فردا بیاد دنبالش اخه خودشم دلش یه ذره شده بود واسه ی اون بغل گرم و نرم و البته بزرگ.
اینبار لبخنده منحرفانه ای زد که با صدای نوتیف گوشیش افکارش پس زده شد و به سرعت گوشی رو از روی عسلی کنار تخت برداشت و با روشن کردنش اسم تهیونگ که توی گوشیش سیو بود«ببر کوچولوم🐯💋»دیده شد.
از روی ذوق لبخندی زد و وارد صفحه چتشون شد.
تهیونگ[بیداری قند عسل]
با خوندن پیام و اون لقبی که ته بهش داده بود جیغ خفه ای کشید ولی برعکس حالش جواب داد.
جونگکوک[به تو چه😒]
تهیونگ[پس بیداری😂]
جونگکوک[اره خب که چی]
تهیونگ[چطوری؟ خوبی؟ حالت خوبه؟]
جونگکوک:اوخوداااا من قربونت بشم که نگران منی( ذوق)
جونگکوک[اره خوبم]
تهیونگ[خیالم راحت شد، راستی کوک]
جونگکوک[جونم؟]
تهیونگ[فدای اون جون گفتنت اگه الان اینجا بودی اون لباتو بوس بوسی میکردم💋😭]
جونگکوک:وای این مردک چشه، ولی کاش الان اونجا بودم واقعا لبامو میبوسید( خنده)
جونگکوک[مرتیکه حرفای بد نزن🫢، حرف اصلی تو بزن]
تهیونگ[باشه قشنگم، خب خاله مری گفت برای فردا شب بهت بگم بیای خونه حرف مهمی داره]
جونگکوک[اها خب منم میخواستم بگم بخشیدمت فردا بعد از ظهر بیا دنبالم😌]
تهیونگ[واقعاااااا؟؟؟]
جونگکوک[وای ذوق مرگ شدی🥺اره بخشیدمت بیا]
تهیونگ[واایی من قربونت بشمممم، باشه فردا میام دنبالت❤️🌷]
جونگکوک[حالا پررو نشو برو بگیر بخواب]
تهیونگ[باشه ولی قبلش میشه یک عکس از خودت بفرستی میخام صورت ماهتو ببینم]
جونگکوک[حالا چون گناه داری میفرستم]
جونگکوک از خودش عکس با مزه ای گرفت و برای تهیونگ ارسال کرد، تهیونگ با دیدن عکس کیوت جونگکوک لبخندی زد و چند تا بوسه روی عکس کوکیش زد.
تهیونگ[خیلیی ناز شدی کوکی💞ɞ❦ʚ]
جونگکوک[میدونم عشقم، حالا هم تو یک عکس بفرستتتتت]
تهیونگ[باششش]
تهیونگ هم مثل جونگکوک یک عکس شبیه ش گرفت و براش فرستاد که جونگکوک با ذوق محو تماشای ته ته کوچولوش شد.
جونگکوک[وایی چقدر کیوت شدی ته ته شبیه من عکس گرفتییی🥺ولی دیگه دیر وقت شده برو بخواب]
تهیونگ[چشمممم الان میخوابم، شبت بخیر خرگوش کوچولوی نازم✨]
جونگکوک[شب توهم بخیر جذابم🦋]
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟔
جیمین:حالا چرا لبت ورم کرده
پسر همونطور که کاسه ی نودلش رو سر میکشید گفت
جونگکوک:یعنی انقدر واضحه
جیمین:اره. وایسا وایسا نکنه(تعجب)
جونگکوک:اره منو بوسید
جیمین:احمق چرا گزاشتی ببوستت.
جونگکوک:اخه اون گناهی نداشت من اول بوسیدمش
پسر چاپستیکش رو کنار کاسه گزاشت و به قیافه ی سرخ رفیقش خیره شد
جیمین:توو روانیی
جونگکوک:فکر کنم اره ولی دلم برای اون ل.بای خوشگل و قلوه ایش تنگ شده بود.
جیمین:تو ادم نیستی، بخدا ادم نیستی، یکم ناز داشته باششش یکم عشوه بیا نکه برو ل.باشو ببوسسس، توی خر مثلا باهاش قهر بودییی(داد، بخدا حرصی که جیمین برای جونگکوک میخوره من برای جواب امتحانم میخوردم الان سکته کرده بودم🤣)
جونگکوک:کر شدم جیمین هیونگگ
جیمین:مرگ اصلا برو بمیر
جونگکوک:بجایی که من حرص بخورم تو داری بجام میخوری خدارو ببین(خنده)
جیمین:کاری نکن همین کاسه رو بکوبونم تو دهنتت
جونگکوک:باشه باشه، ولی بزار بگم که هنوز باهاش قهرم بهش گفتم که نیاز به فکر دارم
جیمین:چه عجب یک حرف درست زدی
___
مری:پس جونگکوکیم کجاست.(نگران)
تهیونگ:نگران نباش خاله جونگکوک خونه ی جیمینه.
مری:چرا اونجاست نکنه چیزی شده.
تهیونگ:نه چیزی نیست فقط رفته پیش دوستش.
مری:اها دلم برای کوکی تنگ شده.
یونگ هو:یعنی انقدر وابسته ی جونگکوک شدی.
تا مری خواست حرفی بزنه حالت تهوع بهش دست داد و دستش رو سریع روی دهنش گزاشت و بدو بدو به سمت سرویس بهداشتی رفت.
یونگهو و تهیونگ نگران از پشت میز بلند شدن و پشت سرش راه افتادن، دم در دستشویی ایستادن.
یونگ هو:عزیزم حالت خوبه( نگران)
تهیونگ:خاله چیشده.
مری در دستشویی رو باز کرد و با لبخند گفت
مری:چیزی نیست، حالم خوبه.
یونگ هو:مطمئنی عزیزم اگه خوب نیستی بریم دکتر.
مری:نه نه خوبم، خب بیاین بریم شام مون رو بخوریم.
تهیونگ:راست میگه غذا سرد شد.
___
پسر نگاهش روی سقف بود ولی فکرش درگیر حرف های تهیونگ.
{نمیدونم هنوز میتونم باهاش مقابله کنم یا نه ولی میترسم کوک. میترسم دوباره حس هام زنده بشن.}
{ببین من به جز تو نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم، من فقط تورو میخام}
{عزیز کرده ی تهیونگش، من اونو دوست ندارم فقط یک جمله ی بی ارزش از زبونم پرید وگرنه تو تنها کسی هستی که تو قلبم خونه کرده و تمامم فقط تورو میخواد.}
همش همین جمله های تکراری تو مغزش مرور میشد و دهنش درگیر بود.
خودش میدونست که نمیتونه تهیونگ رو برای همیشه ول کنه و ازش جدا شه، ولی شاید کمی ناز اومدن هم بد نباشه بالاخره تهیونگ باید خریدار خوبی باشه.
لبخند مسخره ای به افکارش زد و تصمیم نهاییش رو گرفت.
با تهیونگ اشتی میکرد و میگفت فردا بیاد دنبالش اخه خودشم دلش یه ذره شده بود واسه ی اون بغل گرم و نرم و البته بزرگ.
اینبار لبخنده منحرفانه ای زد که با صدای نوتیف گوشیش افکارش پس زده شد و به سرعت گوشی رو از روی عسلی کنار تخت برداشت و با روشن کردنش اسم تهیونگ که توی گوشیش سیو بود«ببر کوچولوم🐯💋»دیده شد.
از روی ذوق لبخندی زد و وارد صفحه چتشون شد.
تهیونگ[بیداری قند عسل]
با خوندن پیام و اون لقبی که ته بهش داده بود جیغ خفه ای کشید ولی برعکس حالش جواب داد.
جونگکوک[به تو چه😒]
تهیونگ[پس بیداری😂]
جونگکوک[اره خب که چی]
تهیونگ[چطوری؟ خوبی؟ حالت خوبه؟]
جونگکوک:اوخوداااا من قربونت بشم که نگران منی( ذوق)
جونگکوک[اره خوبم]
تهیونگ[خیالم راحت شد، راستی کوک]
جونگکوک[جونم؟]
تهیونگ[فدای اون جون گفتنت اگه الان اینجا بودی اون لباتو بوس بوسی میکردم💋😭]
جونگکوک:وای این مردک چشه، ولی کاش الان اونجا بودم واقعا لبامو میبوسید( خنده)
جونگکوک[مرتیکه حرفای بد نزن🫢، حرف اصلی تو بزن]
تهیونگ[باشه قشنگم، خب خاله مری گفت برای فردا شب بهت بگم بیای خونه حرف مهمی داره]
جونگکوک[اها خب منم میخواستم بگم بخشیدمت فردا بعد از ظهر بیا دنبالم😌]
تهیونگ[واقعاااااا؟؟؟]
جونگکوک[وای ذوق مرگ شدی🥺اره بخشیدمت بیا]
تهیونگ[واایی من قربونت بشمممم، باشه فردا میام دنبالت❤️🌷]
جونگکوک[حالا پررو نشو برو بگیر بخواب]
تهیونگ[باشه ولی قبلش میشه یک عکس از خودت بفرستی میخام صورت ماهتو ببینم]
جونگکوک[حالا چون گناه داری میفرستم]
جونگکوک از خودش عکس با مزه ای گرفت و برای تهیونگ ارسال کرد، تهیونگ با دیدن عکس کیوت جونگکوک لبخندی زد و چند تا بوسه روی عکس کوکیش زد.
تهیونگ[خیلیی ناز شدی کوکی💞ɞ❦ʚ]
جونگکوک[میدونم عشقم، حالا هم تو یک عکس بفرستتتتت]
تهیونگ[باششش]
تهیونگ هم مثل جونگکوک یک عکس شبیه ش گرفت و براش فرستاد که جونگکوک با ذوق محو تماشای ته ته کوچولوش شد.
جونگکوک[وایی چقدر کیوت شدی ته ته شبیه من عکس گرفتییی🥺ولی دیگه دیر وقت شده برو بخواب]
تهیونگ[چشمممم الان میخوابم، شبت بخیر خرگوش کوچولوی نازم✨]
جونگکوک[شب توهم بخیر جذابم🦋]
- ۱.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط