{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⇜ ديشب داشتيم تلويزيون ميديديم

⇜ ديشب داشتيم تلويزيون ميديديم
يه دفه يه بچه اي رو نشون داد که پستونک دهنش بود
يهو بابام زد زير خنده......
گفتم چي شده ؟؟؟
گفت ياد بچگيات افتادم, وقتي گريه ميکردي انگشت بزرگ پامو ميکردم تو حلقت چون شور بود خوشت ميومد ساکت ميشدي

نرگس
دیدگاه ها (۴)

ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺩﺳﺮ !!ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪﺣـ...

روزهـــایــی کـــه مـی بینمت، نفســـــم مــی گیـــــــــرد.....

آهااااای اونایی که میخواین من وعشقمو از هم جدا کنینخوب گوش ک...

.. دلم...به گریه وصله خورده...بگذار لجبازی هایم را اعتراف کن...

I'm not jealous part ۲۹به سختی لای پلکامو باز کردم احساس کرد...

رمان تو خود منی

شب التیام.

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

مافیای من

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚 پارت ۳وقتی وارد م...

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

Custom bride part : 4

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط