{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لوسیا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند از میان راهرو گذشت

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



لوسیا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، از میان راهرو گذشت.
پچ‌پچ‌ها مثل موج پشت سرش می‌دویدند.

«خودشه…»
«همونه که…»
«با جونگکوک دیدیش؟»

اما او فقط قدم برداشت، حوصله ای برای اهمیت دادن به اون نگاه های قضاوت کننده هایشان نداشت.

در کلاس را باز کرد.

آنا جلوی میزش ایستاده بود، بی‌قرار، با ابروهای درهم و چشم‌هایی که دنبال جواب می‌گشتند.
همین که لوسیا را دید، سریع جلو آمد:

— چیشد؟ چی بهت گفت؟!

لوسیا نفس عمیقی کشید.
روی صندلی‌اش نشست، و سرش را میان دستانش گرفت.

چند ثانیه سکوت.

بعد آرام گفت:

— گفت… دوستم داره.

آنا انگار برق گرفته باشد، خشکش زد.
چند لحظه فقط خیره ماند، بعد با تعجب نشست روبه‌روی لوسیا:

— تعریف کن! چطوری ممکنه اصلاً؟!

لوسیا نگاه خسته‌ای به دوستش انداخت.
چشم‌هایش هنوز از بحث چند دقیقه پیش می‌سوخت.

آرام شروع کرد به تعریف کردن.
از آن روز بارانی، از وقتی جونگکوک اومد خونشون، از اولین اعتراف، و امروز...دومین بار.

کلماتش آرام بودند، اما هر کدامشان وزنی داشتند.

وقتی حرف‌هایش تمام شد، چند لحظه به انگشتانش خیره ماند.
با ناخنش پوست کنارش را کند.
بعد آرام گفت:

— گفتم… اگه حرفاش واقعیه، ثابت کنه.
اولین قدمش اینه که «هشدار قرمز» رو به‌کل منحل کنه.

آنا با شوک به پشتی صندلی‌اش چسبید.

— قبول کرد؟!

لوسیا سرش را تکان داد.

— چیزی نگفت… فقط یه سکوتِ احمقانه تحویلم داد.
از اولشم معلوم بود همش دروغه.

اما صدایش آن‌قدر مطمئن نبود که خودش می‌خواست نشان بدهد.

آنا چشم‌هایش را ریز کرد.
— لوسیا… اون سکوت ممکنه از شوک بوده باشه، نه دروغ.

لوسیا سریع سر بلند کرد.
— نه! چون اگه واقعاً دوستم داشت، همون لحظه می‌گفت باشه.
اون اپلیکیشن براش مهم‌تره. بازی کردن با آدم‌ها براش مهم‌تره.

اما تصویر چند دقیقه پیش.
نگاه جونگکوک، وقتی گفت «دوست دارم»
مثل خراشی تازه در ذهنش مانده بود.

در همین لحظه درِ کلاس باز شد.
چند نفر با خنده‌های زیرلبی وارد شدند.
یکی‌شان عمداً با صدای آهسته اما واضح گفت:

— بعضیا خیلی خوش‌شانسن ها…

خنده‌ی خفه‌ای بلند شد.

لوسیا بی‌تفاوت رو به جلو نگاه کرد.
اما انگشتانش روی میز سفید شده بودند.

آنا خم شد سمتش و آرام گفت:

— اگه واقعاً منحلش کنه چی؟

لوسیا مکث کرد.
برای اولین بار، سکوت کرد.

و همین سکوت، از هر جوابی بلندتر بود.

زنگ شروع کلاس خورد.
صدای خشک و رسمی معلم فضا را پر کرد.

اما ذهن لوسیا هنوز در حیاط پشتی مدرسه مانده بود.
جایی که پسری با نگاهِ پر از تردید ایستاده بود،
و بین غرور و عشق،
در حال انتخاب بود.

ادامه دارد...
لایک و کامنت از یاد نره
دیدگاه ها (۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بعد از اتمام کلاس ها، جلویِ خ...

حمایت شه..@cruellla

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨باد میان راهرو پشت ساختمان زو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با کنجکاوی و اضطرابی پن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آنا با تعجب و بغضی که گلوش رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط