{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم با خودم میگفتم

بچه که بودم با خودم میگفتم
چرا بعضی ها پیشانیشان پینه بسته
ولی پدرم دست هایش پینه بسته است
بزرگتر که شدم فهمیدم ؛
پدرم با دست هایش نماز میخواند.
t
دیدگاه ها (۲)

خواب در عهدِ تو در چشمِ من آید؟ هیهات!عاشقی کارِ سری نیست که...

⁣آمدی جانم به قربانت،چرا اِنقد گران!؟آلوچه ای ظاهراً،اما رقی...

‏"جنگ که تموم شه ازدواج میکنیم ودر مزرعه ماگلهایی خواهد رویی...

دلتنگتم

داستان زری پارت ۲

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

یه دختره نوشته:ايشون يه آقای دكتر ٤٦ ساله بودن كه جهت اشنايی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط