فکــر می کــردم
فکــر می کــردم
در قلب تـو
محکومم به حبـس ابد!
به یکبــاره جــا خــوردم…
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادی!
.
و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـول من می آمــد...
در قلب تـو
محکومم به حبـس ابد!
به یکبــاره جــا خــوردم…
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادی!
.
و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـول من می آمــد...
- ۵۲۶
- ۰۲ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط