زدم تو کار احساسی
زدم تو کار احساسی🥲💔>>>
بفرمایید دستمال🧻.
«قولی که ناتمام ماند»
بارون آرام میباره. میکاسا بندِ شال قرمز رو محکمتر دور گردنش میپیچه. یاد اولین روزی میافته که ارن شال رو بهش داد.
میگه: «اگه دنیا هزارتا دیوار داشته باشه… من بازم راهت رو پیدا میکنم.»
دوردست، صدای باد و بوی خاک خیس. انگار خودِ ارن میگه: «آزادی از تو دور نیست.»
میکاسا لبخند کوتاهی میزنه، اشکش میریزه، و آهسته میگه: «برگرد… حتی اگه فقط تو خواب.»
#رمان_کوتاه #رمان_اتک
بفرمایید دستمال🧻.
«قولی که ناتمام ماند»
بارون آرام میباره. میکاسا بندِ شال قرمز رو محکمتر دور گردنش میپیچه. یاد اولین روزی میافته که ارن شال رو بهش داد.
میگه: «اگه دنیا هزارتا دیوار داشته باشه… من بازم راهت رو پیدا میکنم.»
دوردست، صدای باد و بوی خاک خیس. انگار خودِ ارن میگه: «آزادی از تو دور نیست.»
میکاسا لبخند کوتاهی میزنه، اشکش میریزه، و آهسته میگه: «برگرد… حتی اگه فقط تو خواب.»
#رمان_کوتاه #رمان_اتک
- ۴.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط