{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان! لبخند زد.»

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان! لبخند زد.»

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین میزند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز!!!»
دیدگاه ها (۲)

#داستان پسری که تنها یک دست داشت، عاشق یاد گرفتن جودو بود...

تا به کی باید رفتاز دیاری به دیار دیگر

بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم ز...

عشق برشانه ی هم چیدن چندین سنگ است .گاه میماند و ناگاه بهم م...

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط