قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۲۱
نه نه نه...
پام پیچ خورد و از پله ها افتادم...هنوز به زمین نرسیده بودم همه داشتن نگام میکردن، چشامو بستم...
هیچ اتفاقی نیوفتاد
دوتا دست زیر شونه هامو و زیر زانو هام حس کردم...چشمامو آروم باز کردم..اولین چیزی که دیدم دوتاچشم مشکی بود... چشمامو چرخوندم رو به بقیه کل سالن سکوت کرده بودن و از تعجب دهنشون باز مونده بود به غیر از تهیونگ...اون مرد واقعا بی احساسه.
خواستم حرفی بزنم که جونگکوک درگوشم زمزمه کرد :
-هیش...کسینمیدونه تو ا.تی...بهتره بگم فقط تهیونگ، اگه تهیونگ بفهمه تویی که اون بالا داری میرقصی واسه برادرهای ناتنیت و دوستاش مطمئن باش زندهست نمیزاره پس هیس...
و اروم ولم کرد.
چند ثانیه بهش خیره شدم که داشت میرفت سر جای خودش که لایا اومد بازومو گرفت
لایا : زده به سرت؟! زودباش برو اون بالا میدونی چقدر کارو واسمون سخت کردی ؟؟؟
دستمو از تو بازوش بیرون کشیدم و سریع رفتم پشت همهی دخترا وایسادم
یهو صدای اهنگ اومد که باعث شد بترسم و ترسم استرسمو بیشتر کنه.
رقص شروع شد و من بلد نبودم هیچ حرکتی بزنم اما خودمو پشت بقیه قایممیکردم
یکی از دخترا جوری که انگار جزو نمایش باشه_که واقعا هم جزو نمایش بود_ پارچه ای که مثل ماسک نصف صورتش رو پوشونده بود از روی صورتش برداشت و انداخت روی زمین...به جایگاه وی ای پینگاه کردم...تقریبا ۵ تا پسر دیگه به غیر از خودشون دوتا اونجا نشسته بودن...راستش خیلی جذاب بودن...
چشمای تهیونگ دقیقا روی من بود...وای حالا چیکار کنم؟؟!
اها فهمیدم...یکمی روبه زمین خم شدم و دستمو بردم سمت اون ماسک ... سریع برش داشتم ولی قبل از اینکه دستمو بکشم همون دختره که توی اتاق بهمگفت نزدیک رئیساشون نشم پاشو گذاشت رو دستم
سریع دستمو کشیدم و اینیکی دستم رو گذاشتم روی دهنم تا دادم هوا نره...پارچه رو زدم روی صورتم و بلند شدم
دستم خیلی درد میکرد اما راه دیگه ای نداشتم
نه نه نه...
پام پیچ خورد و از پله ها افتادم...هنوز به زمین نرسیده بودم همه داشتن نگام میکردن، چشامو بستم...
هیچ اتفاقی نیوفتاد
دوتا دست زیر شونه هامو و زیر زانو هام حس کردم...چشمامو آروم باز کردم..اولین چیزی که دیدم دوتاچشم مشکی بود... چشمامو چرخوندم رو به بقیه کل سالن سکوت کرده بودن و از تعجب دهنشون باز مونده بود به غیر از تهیونگ...اون مرد واقعا بی احساسه.
خواستم حرفی بزنم که جونگکوک درگوشم زمزمه کرد :
-هیش...کسینمیدونه تو ا.تی...بهتره بگم فقط تهیونگ، اگه تهیونگ بفهمه تویی که اون بالا داری میرقصی واسه برادرهای ناتنیت و دوستاش مطمئن باش زندهست نمیزاره پس هیس...
و اروم ولم کرد.
چند ثانیه بهش خیره شدم که داشت میرفت سر جای خودش که لایا اومد بازومو گرفت
لایا : زده به سرت؟! زودباش برو اون بالا میدونی چقدر کارو واسمون سخت کردی ؟؟؟
دستمو از تو بازوش بیرون کشیدم و سریع رفتم پشت همهی دخترا وایسادم
یهو صدای اهنگ اومد که باعث شد بترسم و ترسم استرسمو بیشتر کنه.
رقص شروع شد و من بلد نبودم هیچ حرکتی بزنم اما خودمو پشت بقیه قایممیکردم
یکی از دخترا جوری که انگار جزو نمایش باشه_که واقعا هم جزو نمایش بود_ پارچه ای که مثل ماسک نصف صورتش رو پوشونده بود از روی صورتش برداشت و انداخت روی زمین...به جایگاه وی ای پینگاه کردم...تقریبا ۵ تا پسر دیگه به غیر از خودشون دوتا اونجا نشسته بودن...راستش خیلی جذاب بودن...
چشمای تهیونگ دقیقا روی من بود...وای حالا چیکار کنم؟؟!
اها فهمیدم...یکمی روبه زمین خم شدم و دستمو بردم سمت اون ماسک ... سریع برش داشتم ولی قبل از اینکه دستمو بکشم همون دختره که توی اتاق بهمگفت نزدیک رئیساشون نشم پاشو گذاشت رو دستم
سریع دستمو کشیدم و اینیکی دستم رو گذاشتم روی دهنم تا دادم هوا نره...پارچه رو زدم روی صورتم و بلند شدم
دستم خیلی درد میکرد اما راه دیگه ای نداشتم
- ۴.۶k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط