{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 61
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
تهیونگ با چشمانی غرق اشک لبخند تلخی زد و گفت:خیلی..خیلی دوستت دارم

اشک های مزاحمش رو با گوشته استینش پاک کرد و ادامه داد:

تهیونگ:خیلی چیزا هست که بهت نگفتم.. یکم بعد خودت میفهمی وقت زیادی ندارم

صدایش لرزید، انگار هر کلمه تیغی در روحش بود
لارا با بغضی که گلویش را چنگ میزد داد زد:

+نترسونم تهیونگ! بگو چی شده؟ قلبم داره می‌شکنه

تهیونگ نزدیک اومد
اروم گونه لارا رو بـوسـید و گفت:چیزی نیست..مواضب خودت باش

لارا برای اینکه تهیونگ نتونه جایی بره سریع جلوی در وایستاد اشک هاش میریختند با قدایی لرزون گفت:

+مخت تاب برداشته
باید از روی جنازم رد بشی تا بزارم بری

تهیونگ:همچین حرفی نزن

لارا با بغض گفت:کجا میخوای بری؟

تهیونگ:جای دوری نمیرم همیشه هوات رو دارم..
جونهی هم مواضبته

لارا که حسابی گیچ شده بود چیزی نگفت
از جلوی در کنار رفت
اما چه میدونست که بزرگترین خطای عمرش رو کرده و قراره بعد این کنار رفتن کلی پشیمونی پیش بیاد

تهیونگ با یه خداحافظی اونجارو ترک کرد ... لارا موندو سوالی های توی ذهنش و بغض توی گلوش که کم مونده بود خـفش کنه

دو ساعت گذشت، نگرانی لارا به وحشت جان‌کاه تبدیل شد قلبش تند می‌زد انگار می‌خواست بترکد..
کمی بعد از اتاق بیرون اومد کسی نبود کفش هاش رو پوشید
وارد راهرو شد چند قدم برداشت یکی رو دید که روی زمین افتاده با کمی تردید به سمتش رفت نزدیک تر که شد لیسارو دید

لیسا بی جون ، خـون الود روی زمین افتاده بود
چندبار بهش زد و اسمش رو صدا کرد اما جوابی نشنید لارا جیغی کشید ، با صدایی بلند کمک خواست اما کسی صداش رو نشنید
زانو زد و صورتش را بـوسـید:

+لیسا ! نه خواهش میکنم چشم هاتو بازکن

هیچ جوابی نشنید صدای هق هق بلندش توی کل راهرو پیچیده بود صدای قدم های یکی رو شنید که به سمتش میومد برگشت و به پشت سرش نگاه کرد
سدنا با چاقویی توی دستش به سمتش میدوید

لارا کمی ترسید ، سدنا هی نزدیک و نزدیک تر میشد اما لارا خشکش زده بود
مثل مجسمه به روبه روش خیره بود ، پاهاش دیگه حس بلند شدن رو نداشتن چندقدم مونده بود که به لارا برسه لارا جیغ زد که سدنا پاش به چیزی خورد و پخش زمین شد

با تعجب به جونگکوک که پاش روی جلوی سدنا اورده بود نگاه کرد جونگکوک کنار سدنا وایستاد کمی خم شد و موهاش رو توی دستش گرفتو گفت:

ــ بهت گفتم نزدیک پرنسسم نشو اما تو..

خنده روانیواری کرد و ادامه داد

ــ آرزوی مرگ کردی

محکم موهاش رو کشید که لارا بلند شد و داد زد:

+داری چه غلـطی میکنی..اونو ولش کن

جونگکوک خنده بلندی از سر عصبانیت کرد ، به لارا نگاهی کرد و موهای سدنا رو ول کرد که با سر خورد تو زمین لارا سریع به سمتش رفت دستی به موهای سدنا کشید و پرسید:

+ت..تو خوبی؟

جوابی نشنید ، عصبی به جونگکوک گفت:

+عقلت رو از دست دادی؟میخوای بکشیش؟

ــ خیلی ساده ای لارا...خیلی

سدنا بلند شد دماغش پر از خـون بود ، چشم هاش پراز اشک هایی که جرعت ریختنشون رو نداشت بدون اینکه چیزی بگه با ترس سریع به سمت یکی از اتاق ها دوید...

+اخرین بارت باشه جونگکوک ببین دارم میگ-

جونگکوک قبل اینکه چیزی بگه خودش رو بهش رسوند پشت سرش وایستاد دستشو جلو دهـن لارا گذاشت
موهاش رو کنار زد
اروم زیر گوشش گفت:

ــ اون میخواست جونتو ازت بگیره..بعد تو سعی داری نجاتش بدی؟

لارا سکوت کرد حرفی برای گفتن نداشت اروم جوری که جونگکوک نشنوه زیر لـب گفت:

+قاتل نیسم

لحضه ای لـب های گرم جونگکوک رو روی گر*دنش حس کرد مورمورش شد یکم عقب رفت ولی جونگکوک کمـرش رو گرفت و به خودش نزدیک کرد ، خیلی یهویی و عجیب پرسید:

ــ حست نسبت بهم چیه؟

+چی؟ولم کن

ــ جواب سوالم رو بده!

لارا کمی ول خورد اما جسمش در مقابل جونگکوک هیچ بود عصبی گفت:درک نمیکنی تو چه موقیتی هستیم؟الان وقت این چیزاست؟

ــ مهم نیست.

+معلومه که برات مهم نیست اصلا میدونی چیه؟تو یه ادم بی احساسه خودخواه عو.ضی هستی که حاضری برای نجات جون خودت همرو تو خطر بندازی..من به همچین ادمی هیچ حسی ندارم(اره جون عمت)

جونگکوک با هر کلمه لارا شکست
زانو زد صدایش بغض‌گرفته ، تاحالا هیچ کس جونگکوک رو تو این حالش ندیده مردم همه اون رو از روی ظاهرش قضاوت کردن یه مرد ظالم ، زورگو ، عصبی ، قاتل بی رحم...
ولی متاسفانه هیچ کس جونگکوک واقعی رو ندید
شاید فقط کمی نیاز داشت که درک بشه نه ترک.

ــ شاید حق با تو باشه..ولی تو هیچ چیز از زندگی من نمیدونی..

+چیو باید بدونم که نمیدونم؟
دیدگاه ها (۶)

سلامم علیکم بچه ها به احتمال زیاد این پیجم مسدود بشهاین پیجم...

#P𝗔R𝗧 : 60〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 59〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط