ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم

ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم
آتش نتوان زد که برافروخته ایم

ما را نتوان شکست آسان ای دوست
هرجا که دلی شکست، ما دوخته ایم

دست و لب و جان، بدون دل ما را هیچ
جز دل همه را به مفت بفروخته ایم

چون مهر کسی خرج دل ما بشود
در قلک دل سکه ای اندوخته ایم

ما خسرو و شیرین نشناسیم به عشق
از عشق نکات دیگر آموخته ایم

از عشق همین نکته کفایت ما را
وجدان و شرف به عهد نفروخته ایم
دیدگاه ها (۱)

صبح امروزکسی گفت به من: تو چقدر تنهایی ! گفتمش در پاسخ :تو چ...

دلتنگـــــــــــــــــــــــﻢ ...!!! اما تورا طلب نمیکنم ......

چنان مستم ...چنان ریشم...چنان سر گشته از خویشم ...نمیدانم کج...

پاهایتان را هنگام راه رفتن تصور کنید…پای جلویی غروری ندارد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط