{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# 🌑 رقصِ آخرین ماه

# 🌑 رقصِ آخرین ماه
(#Dance_of_the_Last_Moon)

## فصل اول: سایه‌هایی از جنسِ سکوت
#Part1

در قلمرویِ "آرکِ نِهیلیوس"، زمان، مفهومی بود که مرده بود؛ جسدی سرد که زیرِ خاکسترِ آسمان دفن شده بود. اینجا، ساعت‌ها نه با تیک‌تاک، که با ضربانِ ریشه‌هایِ خشکیده‌یِ درختانِ سنگ می‌تپیدند و ثانیه‌ها، نه با گذشتن، که با سنگینیِ فشارِ هوا، حس می‌شدند.

هیونجین روی لبه‌یِ بالکنِ مرمرینِ قصرِ "ایترنیتی" نشسته بود. مرمرهایی که زمانی از سپیده‌دمِ نخست ساخته شده بودند، حالا به رنگِ استخوان‌هایِ قدیمی درآمده بودند؛ سرد، کدر و بی‌روح. او به افق خیره شده بود؛ جایی که مرزِ زمین و آسمان در یک هاله‌یِ مبهم از خاکستر و دود گم شده بود. در اینجا، هیچ خورشیدی طلوع نمی‌کرد و هیچ ماهِ روشنی در آسمان نمی‌درخشید. تنها چیزی که وجود داشت، یک نورِ نیمه‌جان بود که انگار از اعماقِ خودِ تاریکی نشت می‌کرد.

او به دست‌هایش نگاه کرد. دست‌هایی که استخوان‌هایشان زیرِ پوستِ پریده‌اش، مثلِ زندانیانی در انتظارِ مرگ، خودنمایی می‌کردند. او سعی کرد به یاد بیاورد که آخرین بار چه زمانی، گرمایِ یک لمس را روی پوستش حس کرده است. یا حتی آخرین باری که نام خودش را در ذهن خود، با طعمِ حقیقت، تکرار کرده است. اما مغزش، مثلِ کتابی که صفحاتش در آتشِ جادویِ ممنوعه سوخته باشد، فقط صفحاتِ سفید و خالی به او نشان می‌داد.

خاطراتش، مثلِ پرندگانِ زخمی، از او فرار کرده بودند. او می‌دانست که آن‌ها در جایی در اعماقِ این قصرِ متروکه، در میانِ سایه‌هایی که با هر حرکتِ او تغییر شکل می‌دهند، پنهان شده‌اند. اما او جرئتِ جستجو نداشت. او می‌دانست که اگر به اعماقِ تاریکیِ درونش نفوذ کند، ممکن است با حقیقتی روبرو شود که حتی توانِ تحملِ سنگینیِ آن را ندارد.

«اگر فردا نیاید... آیا فرقی می‌کند؟»

او این را با صدایی که بیشتر شبیه به خش‌خشِ برگ‌هایِ خشک در باد بود، زمزمه کرد. اما پاسخِ جهان، فقط سکوتی بود که از هر جادویِ سیاهی، سنگین‌تر و ممتدتر بود. در "آرکِ نِهیلیوس"، فردا، یک افسانه‌یِ ممنوعه بود. اینجا فقط یک "همین حالا"یِ ابدی وجود داشت؛ یک لحظه‌یِ متوقف‌شده که مثلِ زنجیری از یخ، دورِ گردنِ هستی پیچیده شده بود.

هیونجین چشمانش را بست. اما حتی در تاریکیِ پشتِ پلک‌هایش هم، سایه‌ها بودند. سایه‌هایی که انگار منتظر بودند تا او ضعیف شود، تا دوباره به سمتش یورش ببرند و آخرین ذره‌هایِ "خودش" را هم از او بربایند.

او تنها نبود؛ او با "هیچ" بود، و هیچ، موجودی بود که حتی از مرگ هم وحشتناک‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

#رقصِ_آخرین_ماه#Dance_of_the_Last _Moon..‿︵‿︵‧˚₊୨🌑୧‧₊˚︵‿︵‿.....

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۷ دروازه‌های کات...

🏰 قصر تاریکیقسمت ۴: لمس تاریکیسایه با سرعتی غیرطبیعی به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط