{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P14🐣






-دخترم؟
&اوم
-بهتر شدی؟
&نه{بغض}
-الهی بمیرم برات بلند شو بلند شو بریم بیمارستان تروخدا
& نه نمیخوام
-اخه چرا دورت بگردم؟
&میترسم
-از چی آخه
&نمیدونم اما دلم نمیخواد
-بگم دکتر بیاد خونه؟
&نه
-هوف آخه اینطوری نمیشه که
&فکر کنم اگه یه مسکن دیگه بخورم حالم بهتر بشه
-پس من برم برات از پایین مسکن بیارم
&باشه
.
.
.


-میا
&بله
-بیا این شربتو بخور{میشینه کنارش و قاشق پر از شربت رو بهش میده}
&{میخوره} مرسی
-این قوی ترین مسکنه برای سن تو اما اگه اینم حالتو خوب نکنه باید بریم بیمارستان حتی اگه قرار باشه به زور ببرمت
& باشه
-دراز بکش نشین
&چشم{آروم دراز میکشه و تو خودش جمع میشه}
-{پتو رو میکشه روش}میتونی بخوابی؟
&سعیمو میکنم{سرد}
-میا؟
&اوم؟
-تو از حرفام ناراحت شدی؟
&نه چیزی نیست
-میا داداشی رو نگاه کن
&{بر میگرده سمتش}بله
-دلخور شدی؟
&گفتم نه دیگه
-میا تو بچمی من خودم بزرگت کردم متوجه نمیشم ناراحت شدی؟
&داداش بیخیال گیر نده حالم خوب نیست
-میا
&بله
-چی ناراحتت کرد؟
&هیچی
-میا جان لطفا
&چیزی نیست بیخیال
-میا دیگه دارم عصبی میشما{بلند}
& آخه مگه چیکار کردم که عصبی بشی
-بگو به خاطر چی داری خودتو لوس میکنی
&من؟ من دارم خودمو لوس میکنم؟
تو نمیدونی که من بعد اون آتیش سوزی لعنتی که یه ماه تو بیمارستان بودم از بیمارستان تروما پیدا کردم و هر وقت بوی بیمارستان رو میشنوم یاد اون اتفاقای لعنتی میفتم یا حتی وقتی سرنگ میبینم یاد اینکه مامان با یه تزریق اشتباهی مرد میفتم؟
ها اینارو نمیدونی؟ یا شایدم میدونی و از عمد میخوای دوباره همه ی اون اتفاقارو بیاری جلوی چشمام اره؟ تو دوست داری زجر سیدن منو ببینی مگه نه؟{داد و گریه}
-هیش...میا...میا آروم آروم چیزی نیست دوباره‌ پنیک شدی قرصای اعصاباو کجا گذاشتی
&چرا دوست داری طوری رفتار کنی انگاری که دیوونم ؟ به خدا من دیوونه نیستم من نیازی به قرص ندارم داداش{از شدت گریه حالش بد میشه}
-باشه....حق با توعه من معذرت میخوام تو دیوونه نیستی و به قزصم نیازی نداری درکت میکنم که نخوای اون اتفاقاتو یادت بیاری اشتباه از من بود من....من فقط فکر میکردم همه چی درست شده و تو تونستی باهاش کنار بیای میا
&با چی کنار بیام؟ با اینکه تو سنی که هنوز هیچی نمی فهمیدم پدر و مادرم جلوی چشمام پر پر شدن؟
-میا منو ببین نفس عمیق بکش آروم باش آروم
&{نفس عمیق میکشه}
-داداشی معذرت میخواد باشه ؟
اشتباه من بود من حق نداشتم اینکارو باهات بکنم همه چی تقصیر منه من احمق کاری کردم که تو الان به این حال بیفتی
&تو کاری نکردی من زیادی واکنش نشون دادم تو فقط نگرانم بودی من معذرت میخوام واقعا ببخشید خیلی تند رفتم من واقعا احمقم که باهات اینجوری حرف زدم{بغض}
-میا جونم داداشی هیچی تقصیر تو نیست تو حق داشتی من باید فکر اینو که تو می‌ترسی رو میکردم
&خیلی شلوغش کردم نه؟
-دخترم؟ تو از چی ناراحتی آخه دورت بگردم تو الان توی دوره ی هستی که هورمون‌ هات بهم ریخته و کاملا طبیعیه که یکمی حساس باشی تازه من شنیدم که توی این دوران حتی اگه قتلم بکنی قتل عمد حساب نمیشه پس من شانس آوردم که الان زندم{خنده}
& واقعا خیلی خوبی داداش
-خودمم می‌دونم الانم بیا این آبو بخور یکم آروم بشی
&ممنونم
-خوب بهتری؟
&اوم
-حالا دراز بکش....مسکن اصلا تاثیری گذاشت؟
&اره خیلی بهترم
-خداروشکر پس بخواب عزیزم
&{میره تو بغل یونگی و از شدت خستگی بیهوش میشه}
-{محکم بغلش میکنه و سرشو میزاره رو سر میا و خوابش میبره}






ساعت نه صبح//






یونگی«با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم گوشیمو از بغل تخت برداشتم دیدم جین هیونگه جواب دادم




-الو هیونگ{آروم حرف میزنه}
جین«یونگی تو عملیات مخفی هستی؟
-نه
جین«پس چرا اینطوری آروم حرف میزنی
-پیش میام خوابیده نمیخوام بیدارش کنم
جین« آهان باشه خوب امروز میای؟
-نه
جین«چرا
-میا خیلی بد مریض شده نمیتونم تنهاش بزارم
جین«ای وای خیلی ناراحت شدم پس پیشش بمون نمیخواد بیای
-مرسی
جین«میخوای غذا درست کنم بیارم؟
-نه دستت درد نکنه
جین«مطمئنی؟
-اره
جین«باشه پس من میرم دیگه
-برو
جین«خداحافظ
-بایی






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۴)

P15🐣&داداش؟-بیدار شدی پرنسس{موهاشو میزنه کنار}&اوم-حالت خوبه...

P16🐣&خوب این روزا خیلی از داداش شرمندم ~شرمنده چرا؟&خوب میدو...

P13🐣میا«با درد خیلی وحشتناکی زیر شکمم از خواب پریدم سریع رفت...

P18🐣یونگی«وقتی دیدم خوابش برد منم بلند شدم و رفتم اتاق خودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط