P
P16🐣
&خوب این روزا خیلی از داداش شرمندم
~شرمنده چرا؟
&خوب میدونی از وقتی هشت سالم بود داداشم منو بزرگ کرده خیلی برام زحمت کشیده وقتی مریض بودم شب تا صبح بالا سرم نشسته وقتی استرس داشتم آرومم کرده وقتی از چیزی ترسیدم محکم بغلم کرده وقتی ناراحت بودم دلداریم داده وقتی باهاش قهر میکردم لوسم کرده و نازمو کشیده خلاصه از هر جهتی هوامو داشته
~خوب؟
&خوب که جیونگ این روزا واقعا حس میکنم سر بار داداشمم همیشه آرزو داشتم کاش منم با مامان بابام مرده بودم
~نه میا فکر نمیکنم اینطوری باشه داداشت واقعا خیلی ترو دوست داره
&اره میدونم اما واقعا خیلی اذیتش میکنم و هیچ فرقی با یه مزاحم براش ندارم میدونی جیونگ من حتی چندباریم سعی کردم خودمو بکشم اما هیچ وقت جواب نداد
یونگی«بعد از عوض کردن لباسام میخواستم برم پیش میا که نا خواسته بخشی از حرفاشون رو شنیدم و گوش دادم بیینم چی میگن یعنی واقعا میا یه همچین حسی داره واقعا باورم نمیشه داشتم گوش میدادم که یهو دستم خورد کلید ماشین از روی میز افتاد روی کف سرامیکی خونه و صدای خیلی بلندی داد اه لعنتی
&{صدارو میشنوه} جیونگ من بعدا بهت زنگ میزنم
~باشه{قطع میکنه}
&داداش شما اونجایین؟
-اره {میاد تو پذیرایی}
&شما از کی تاحالا اونجا وایسادین؟
-از اولش
&داداش ببین توضیح میدم
-چیو میا
&من من واقعا منظورم اون چیزی که شما فکر میکنید نیست
-پس منظورت چیه میا تو واقعا یه همچین حسی داری ؟
&نه نه ببین داداش من من فقط
-میا واقعا من کاری کردم که تو یه همچین حسی داشته باشی
&اینطور نیست تقصیر شما نیست
-پس تقصیر کیه میا
&من خودم این حسو دارم
-میا میشه بگی چرا این حس اومده سراغت
&خوب داداش من واقعا خیلی اذیتت میکنم
-میشه یکیشو مثال بزنی
&مثلا همین دیشب سر یه چیز الکی این همه اذیتت کردم و اون حرفارو هم بهت زدم واقعا وقتی بهش فکر میکنم روم نمیشه تو چشات نگاه کنم
-میا دیشب اتفاقی نیفتاد که تو ازش خجالت بکشی با منو اذیت کرده باشه مگه ما بهم دیگه قول ندادیم هر چی شد کنار همدیگه باشیم هیچ وقت یادم نمیره وقتی که من شونم شکسته بود دو هفته تو بیمارستان و یه ماه توی خونه با تمام وجودت مراقبم بودی
&خوب درسته اما من واقعا حس میکنم مزاحمم
-میا میدونی وقتی که مامان بابا مارو ترک کردن من خیلی خیلی بد شکستم من واقعا نابود شدم کمرم خم شد اما خیلی ترو میدیدم وقتی چشمای برقات،صدای نرمت،دستای گرمت،لبخند شیرینت و هر چیزی که متعلق به تو بدو رو میدیدم میفهمیدم که من باید سر پا بمونم باید زنده بمونم تو بعد اون اتفاق شدی تنها دلیل لبخندام من هر روز به عشق تو بیدار میشدم هر شب با امید اینکه فردا بازم پیشمی میخوابیدم میا وقتی تو جلوی چشمام مثل یه دسته گل رشد میکردی و بزرگ میشدی میفهمیدم که من باید قوی باشم باید محکم بمونم میا تو تنها دلیلی بودی و هستی که من به خاطرش هنوز نفس میکشم....میدونی من فکر میکردم برای توم اینطوریه اما الان فهمیدم نه اینطوری نیست
&چرا چرا هست داداش هست قسم میخورم که هست
-اگه بود حس سر بار بودن سراغت نمیومد یا حتی این فکرو که از پیشم بری رو نمیکردی میا تو واقعا چطوری دلت اومد به این که منو تنها بزاری فکر کنی و حتی چند بارم اقدام کنی میا تو واقعا فکر نکردی که من قراره بعد رفتن تو چیکار کنم؟
میا چطوری میتونستی منو تنهای تنها تو این دنیای لعنتی بزاری و بری؟
ها؟
فکر نکردی من برای اینکه اینجا بدون تو بمونم زیادی ضعیفم فکر نکردی که من نابود میشم؟
واقعا وقتی داشتی خودکشی میکردی اصلا حتی یه لحظه هم به من فکر کردی؟
&داداش....من...من واقعا نمیدونم چی بگم هر چی بگی حق داری من خیلی متاسفم
-میا من فقط میخوام بدونم که چی باعث شد این حس بیاد سراغت من چقدر میتونستم برادر بدی برای تو باشم که بزارم این فکرارو بکنی
& داداش اینطور نیست چندبار بگم همه چی تقصیر منه این افکار مریض من بود که میگفت تو سرباری میا تو برای اون چیزی جز یه مزاحم نیستی و اون مجبور به تحمل توعه
-دختر قشنگ من چرا گذاشتی این افکار بهت غلبه کنن
&شاید چون من خیلی ضعیفم
-ضعیف؟
میا تو حتی نمیتونی فکرشم بکنی که چقدر قوی هستی تو قوی ترین کسی هستی که من تو کل زندگیم شناختم
&هرچیم باشه شما از من قوی ترین
-میدونی من چرا قویم؟
&چرا
-چون پشتم به تو گرمه من حتی اگه قوی ترین آدم توی دنیا هم باشم بازم به خاطر توعه این تویی که همیشه به من قوت میدی و منو محکم و سرپا نگه میداری
&واقعا؟
-اره از این به بعدم داداشی قول میده که پشتت باشه یه طوری پشتت وای میستم که هیچ وقت حس نکنی ضعیف شدی قول میدم طوری مثل کوه پشتت باشم که حتی اگه خیلی بدم خوردی زمین اصلا حس نکنی
ادامش جا نشد بیا پست بعدی←
&خوب این روزا خیلی از داداش شرمندم
~شرمنده چرا؟
&خوب میدونی از وقتی هشت سالم بود داداشم منو بزرگ کرده خیلی برام زحمت کشیده وقتی مریض بودم شب تا صبح بالا سرم نشسته وقتی استرس داشتم آرومم کرده وقتی از چیزی ترسیدم محکم بغلم کرده وقتی ناراحت بودم دلداریم داده وقتی باهاش قهر میکردم لوسم کرده و نازمو کشیده خلاصه از هر جهتی هوامو داشته
~خوب؟
&خوب که جیونگ این روزا واقعا حس میکنم سر بار داداشمم همیشه آرزو داشتم کاش منم با مامان بابام مرده بودم
~نه میا فکر نمیکنم اینطوری باشه داداشت واقعا خیلی ترو دوست داره
&اره میدونم اما واقعا خیلی اذیتش میکنم و هیچ فرقی با یه مزاحم براش ندارم میدونی جیونگ من حتی چندباریم سعی کردم خودمو بکشم اما هیچ وقت جواب نداد
یونگی«بعد از عوض کردن لباسام میخواستم برم پیش میا که نا خواسته بخشی از حرفاشون رو شنیدم و گوش دادم بیینم چی میگن یعنی واقعا میا یه همچین حسی داره واقعا باورم نمیشه داشتم گوش میدادم که یهو دستم خورد کلید ماشین از روی میز افتاد روی کف سرامیکی خونه و صدای خیلی بلندی داد اه لعنتی
&{صدارو میشنوه} جیونگ من بعدا بهت زنگ میزنم
~باشه{قطع میکنه}
&داداش شما اونجایین؟
-اره {میاد تو پذیرایی}
&شما از کی تاحالا اونجا وایسادین؟
-از اولش
&داداش ببین توضیح میدم
-چیو میا
&من من واقعا منظورم اون چیزی که شما فکر میکنید نیست
-پس منظورت چیه میا تو واقعا یه همچین حسی داری ؟
&نه نه ببین داداش من من فقط
-میا واقعا من کاری کردم که تو یه همچین حسی داشته باشی
&اینطور نیست تقصیر شما نیست
-پس تقصیر کیه میا
&من خودم این حسو دارم
-میا میشه بگی چرا این حس اومده سراغت
&خوب داداش من واقعا خیلی اذیتت میکنم
-میشه یکیشو مثال بزنی
&مثلا همین دیشب سر یه چیز الکی این همه اذیتت کردم و اون حرفارو هم بهت زدم واقعا وقتی بهش فکر میکنم روم نمیشه تو چشات نگاه کنم
-میا دیشب اتفاقی نیفتاد که تو ازش خجالت بکشی با منو اذیت کرده باشه مگه ما بهم دیگه قول ندادیم هر چی شد کنار همدیگه باشیم هیچ وقت یادم نمیره وقتی که من شونم شکسته بود دو هفته تو بیمارستان و یه ماه توی خونه با تمام وجودت مراقبم بودی
&خوب درسته اما من واقعا حس میکنم مزاحمم
-میا میدونی وقتی که مامان بابا مارو ترک کردن من خیلی خیلی بد شکستم من واقعا نابود شدم کمرم خم شد اما خیلی ترو میدیدم وقتی چشمای برقات،صدای نرمت،دستای گرمت،لبخند شیرینت و هر چیزی که متعلق به تو بدو رو میدیدم میفهمیدم که من باید سر پا بمونم باید زنده بمونم تو بعد اون اتفاق شدی تنها دلیل لبخندام من هر روز به عشق تو بیدار میشدم هر شب با امید اینکه فردا بازم پیشمی میخوابیدم میا وقتی تو جلوی چشمام مثل یه دسته گل رشد میکردی و بزرگ میشدی میفهمیدم که من باید قوی باشم باید محکم بمونم میا تو تنها دلیلی بودی و هستی که من به خاطرش هنوز نفس میکشم....میدونی من فکر میکردم برای توم اینطوریه اما الان فهمیدم نه اینطوری نیست
&چرا چرا هست داداش هست قسم میخورم که هست
-اگه بود حس سر بار بودن سراغت نمیومد یا حتی این فکرو که از پیشم بری رو نمیکردی میا تو واقعا چطوری دلت اومد به این که منو تنها بزاری فکر کنی و حتی چند بارم اقدام کنی میا تو واقعا فکر نکردی که من قراره بعد رفتن تو چیکار کنم؟
میا چطوری میتونستی منو تنهای تنها تو این دنیای لعنتی بزاری و بری؟
ها؟
فکر نکردی من برای اینکه اینجا بدون تو بمونم زیادی ضعیفم فکر نکردی که من نابود میشم؟
واقعا وقتی داشتی خودکشی میکردی اصلا حتی یه لحظه هم به من فکر کردی؟
&داداش....من...من واقعا نمیدونم چی بگم هر چی بگی حق داری من خیلی متاسفم
-میا من فقط میخوام بدونم که چی باعث شد این حس بیاد سراغت من چقدر میتونستم برادر بدی برای تو باشم که بزارم این فکرارو بکنی
& داداش اینطور نیست چندبار بگم همه چی تقصیر منه این افکار مریض من بود که میگفت تو سرباری میا تو برای اون چیزی جز یه مزاحم نیستی و اون مجبور به تحمل توعه
-دختر قشنگ من چرا گذاشتی این افکار بهت غلبه کنن
&شاید چون من خیلی ضعیفم
-ضعیف؟
میا تو حتی نمیتونی فکرشم بکنی که چقدر قوی هستی تو قوی ترین کسی هستی که من تو کل زندگیم شناختم
&هرچیم باشه شما از من قوی ترین
-میدونی من چرا قویم؟
&چرا
-چون پشتم به تو گرمه من حتی اگه قوی ترین آدم توی دنیا هم باشم بازم به خاطر توعه این تویی که همیشه به من قوت میدی و منو محکم و سرپا نگه میداری
&واقعا؟
-اره از این به بعدم داداشی قول میده که پشتت باشه یه طوری پشتت وای میستم که هیچ وقت حس نکنی ضعیف شدی قول میدم طوری مثل کوه پشتت باشم که حتی اگه خیلی بدم خوردی زمین اصلا حس نکنی
ادامش جا نشد بیا پست بعدی←
- ۲۱.۶k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط