{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: ن

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۲)

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی استاز زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز...

تیامقشنگ ترین چیز تو این دنیا دیدن لبخند پدر و مادره و اینکه...

تیاماحترام گذاشتیم و فکر کردند نمیفهمیمتوجه کردیم و خیال کرد...

تیاماین شما هستید که تابلو زندگیخود را نقاشی میکنیدبهشت را ن...

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

رمان دخت من

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط