{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: ن

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
دیدگاه ها (۲)

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی استاز زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز...

تیامقشنگ ترین چیز تو این دنیا دیدن لبخند پدر و مادره و اینکه...

تیاماحترام گذاشتیم و فکر کردند نمیفهمیمتوجه کردیم و خیال کرد...

تیاماین شما هستید که تابلو زندگیخود را نقاشی میکنیدبهشت را ن...

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

p2از رو تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم قفل بود آروم و خونسرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط