"چند شاتے "
"چند شاتے "
ورژن : ʲⁱᵐⁱⁿ
از بیمارستان خارج شدن
تو این دو ماه متوجه شده بود که سرطان داره
از قبل خیلی ساکت تر شده بود
و معمولاً جز برادرش با کسی ارتباط نمیگرفت
اون دو حتی برادر و خواهر خونی هم به حساب نمیومدن
مادر جیمین خیلی وقت پیش فوت کرده بود
و پدرش با مادر ا. ت ازدواج کرده بود جیمین از مرگ مادرش خیلی
ضربه خورده بود و معمولا هم برای پدرش که تنها فکر و ذهنش کار بود اهمیتی نداشت
اما وقتی که توی چهار سالگی خواهر کوچیکش رو دید
همه چیز تغییر کرد....
آروم وارد ماشین شد و دستش رو روی زانوش فشار داد
جیمین آروم دستش رو گرفت و روی پیشونیش بوسه گذاشت :
"درست میشه"
دختر بغضش رو نگه داشت و با چشم های گردش به جیمین نگاه کرد
جیمین لبخند آرومی زد و موهاشو نوازش کرد
ا. ت وارد بغلش شد جیمین دست هاشو دورش حلقه کرد
ا.ت :
"اگه درست نشد چی"
جیمین از این حرف ا. ت به فکر فرو رفت اگه دختر واقعا اونو ترک کرد
چی نفسش رو بیرون داد :
"تو حق نداری من رو تنها بزاری خب تو خوب میشی ،، باید خوب بشی "
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه روز در حالی که ا. ت داشت کتاب مورد علاقش رو با اشتیاق ورق میزد چشم هاش با دیدن هر صفحه برق میزد و زیر لب خط به خط کتاب رو میخوند
نفسش رو بیرون داد
که در اتاق باز شد جیمین بود
با لبخند همیشگیش ، اما چیزی توی نگاهش فرق کرده بود
جیمین در حالی که داشت کرواتش رو درمیاورد به سمتش میرفت
لحنش خمار بود
ا.ت با سردرگمی فقط نگاهش میکردی
آمد و براید بغلش کرد و گذاشت روی تخت و دستاش رو دو طرفت گذاشت....
ادامه دارد...
ورژن : ʲⁱᵐⁱⁿ
از بیمارستان خارج شدن
تو این دو ماه متوجه شده بود که سرطان داره
از قبل خیلی ساکت تر شده بود
و معمولاً جز برادرش با کسی ارتباط نمیگرفت
اون دو حتی برادر و خواهر خونی هم به حساب نمیومدن
مادر جیمین خیلی وقت پیش فوت کرده بود
و پدرش با مادر ا. ت ازدواج کرده بود جیمین از مرگ مادرش خیلی
ضربه خورده بود و معمولا هم برای پدرش که تنها فکر و ذهنش کار بود اهمیتی نداشت
اما وقتی که توی چهار سالگی خواهر کوچیکش رو دید
همه چیز تغییر کرد....
آروم وارد ماشین شد و دستش رو روی زانوش فشار داد
جیمین آروم دستش رو گرفت و روی پیشونیش بوسه گذاشت :
"درست میشه"
دختر بغضش رو نگه داشت و با چشم های گردش به جیمین نگاه کرد
جیمین لبخند آرومی زد و موهاشو نوازش کرد
ا. ت وارد بغلش شد جیمین دست هاشو دورش حلقه کرد
ا.ت :
"اگه درست نشد چی"
جیمین از این حرف ا. ت به فکر فرو رفت اگه دختر واقعا اونو ترک کرد
چی نفسش رو بیرون داد :
"تو حق نداری من رو تنها بزاری خب تو خوب میشی ،، باید خوب بشی "
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه روز در حالی که ا. ت داشت کتاب مورد علاقش رو با اشتیاق ورق میزد چشم هاش با دیدن هر صفحه برق میزد و زیر لب خط به خط کتاب رو میخوند
نفسش رو بیرون داد
که در اتاق باز شد جیمین بود
با لبخند همیشگیش ، اما چیزی توی نگاهش فرق کرده بود
جیمین در حالی که داشت کرواتش رو درمیاورد به سمتش میرفت
لحنش خمار بود
ا.ت با سردرگمی فقط نگاهش میکردی
آمد و براید بغلش کرد و گذاشت روی تخت و دستاش رو دو طرفت گذاشت....
ادامه دارد...
- ۴۵.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط