{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کدخدایی که گمان کرده خدای دِه ماست!

کدخدایی که گمان کرده خدای دِه ماست!
کدخدا نیست، خدا نیست، بلای دِه ماست!

روزگاریست به گوش همه خواند که خداست!
خانه اش در دِه ما نیست، جدای دِه ماست!

بینوا بی خبر از حال و هوای دِه ماست!
کدخدا دیر زمانیست که دیوانه شده ست

از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده ست
خانه را دیده، خدا را نه! ولی با همه بیگانه شده ست

غافل از آن که خدا در همه جای دِه ماست...
دیدگاه ها (۱)

اشک در چشمان و بغضم در گلوستوندرین ایام زهرم در پیاله اشک و ...

هر دم از این باغ بری می رسد...

همه می میرند، اما همه واقعاً زندگی نمی کنند

l𝔏𝔬𝔳𝔢𝔩𝔬𝔯𝔫²part:⁴«بیمارستان»جنی به دلیل جیغ بلندی که سر داده ...

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط