شرمندهام که در پیِ چشمانت
شرمندهام که در پیِ چشمانت
از خود بریدم و نتوانستم...
شرمندهام که با تو در این دنیا
عشق آفریدم و نتوانستم...
ای نازنین که بی تو کبوتر را
از بام خانه شوق پریدن نیست
ای نازنین که جز به هوای تو
در جاده رغبتی به رسیدن نیست
من در تخیلات خودم غرقم
از ترس واقعیّتِ اطرافم
هرچند مینشینی و من هر شب
تقدیر را به موی تو میبافم
من عابر تو بودم و دستت را
در ازدحام حادثه گم کردم
شهر از غبار زرد و مه آگین شد
دنبال چشمهای تو میگردم
شرمندهام که در پی چشمانت
از خود بریدم و نتوانستم...
شرمندهام که با تو در این دنیا
عشق آفریدم و نتوانستم...
از خود بریدم و نتوانستم...
شرمندهام که با تو در این دنیا
عشق آفریدم و نتوانستم...
ای نازنین که بی تو کبوتر را
از بام خانه شوق پریدن نیست
ای نازنین که جز به هوای تو
در جاده رغبتی به رسیدن نیست
من در تخیلات خودم غرقم
از ترس واقعیّتِ اطرافم
هرچند مینشینی و من هر شب
تقدیر را به موی تو میبافم
من عابر تو بودم و دستت را
در ازدحام حادثه گم کردم
شهر از غبار زرد و مه آگین شد
دنبال چشمهای تو میگردم
شرمندهام که در پی چشمانت
از خود بریدم و نتوانستم...
شرمندهام که با تو در این دنیا
عشق آفریدم و نتوانستم...
- ۱۱.۸k
- ۱۲ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط