تو رفتی و چیزی توی من مرد که دیگه هیچوقت زنده نمیشه

تو رفتی… و چیزی توی من مُرد که دیگه هیچ‌وقت زنده نمی‌شه.

رفتن تو، فقط رفتن نبود…
یه زخم عمیق بود، درست وسط زندگی‌م.
قلبم هنوزم با صدای در می‌لرزه…
هنوزم گاهی فکر می‌کنم یهو برمی‌گردی،
و من فقط نگات می‌کنم، همون‌طور که همیشه…

اما حالا نیستی.
و من موندم و خونه‌ای که دیگه خونه نیست،
سکوتی که جای صدات نشسته،
و یه دنیا خاطره که هر روز توش زندگی می‌کنم.

دوست داشتن تو آسون نبود،
فراموش کردنت ناممکنه…
و من هنوز هر شب، توی تاریکی،
اسم تو رو صدا می‌کنم، همون‌طور که یه روز،
دستات رو تو دستم داشتم…
دیدگاه ها (۱۷)

​کاشوقتی کسی می‌رفتهمه ی خاطراتش را با خود می‌بردعطرش را ......

ای کاش امشب...به همراه دانه‌های برف به خانه برمی‌گشتینبودنت ...

تولد واژه اي است درپیمعنا شدن…مفهومی است درتب و تابرسيدن…تول...

یلدا برای من بی معناستوقتی شب و روزم بی تویلدایی بی پایان اس...

دوست داشتن، چیزی شبیه به گم شدنه، توی یه آدم دیگه. حالا هرچی...

باید فراموشت کنم؟فراموشت کنم؟ یعنی باید چیزی رو که از ته قلب...

می‌دونی… من هنوز باور دارم عشق، فقط کنار هم بودن نیست.گاهی ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط