{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم به گذشته ام فکر میگردم نفسی

داشتم به گذشته ام فکر میگردم نفسی
توی یادداشت های ذهنم
زمین را سرما زده بود...
همه جا را یادگرفته بود..من بودم و تنی عریان درمیان انبوهی از سرزمین یخ زده...
پاهایم سست شده بود..تنم دیگر داشت جان میداد..خون درون رگهایم،قندیل شده بود..من بودم انزوای یخ زدگی..سرما تمام تنم را مهمان پوسیدگی خودش کرده بود..بی نا و بی رمق آغوش وا کردم برای مرگ امید...وقتی بهوش آمدم..درون خورشیدی جان گرفته بودم..از سرما..مرگ امید..انتهای تاریکی خبری نبود..من بودم من بودم.. تو...تو...تو...تو...تو
تو تمام وجود منجمد مرا در دستهای گرم کرده بودی..همان صبح..نور خورشید از پنجره...
من گرمای وجودم را از تو دارم..همان که سوار در قطار تنهایی به مقصد غریب پا میگذاشت..من مسافری که در انتظار تنها مسافر همین قطار بودم
خورشید زندگی ام..امید و آرزوی من...ممنونم برای تمام طلوع کردن هایت در شبهای زندگی ام..من با تمام وجودم..استوارتر از هر لحظه قبل شانه به شانه تو تا فردای خدا با تو همقدم
دردت به جونم..عمرم..
دیدگاه ها (۳)

دلش که تنگ میشود...بهانه میگیرد..پایش را همچین زمین میکوبد ک...

وقتی نخندی منم این شکلی میشم..خودت میدونی حالا..

ماه من...مینویسم روزی از تو...از تمام تو..از لحظه های کوچک و...

قاصدک!شعر مرا از بر کنبرو آن گوشه ی باغسمت آن نرگس مستو بخوا...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط