پارت
پارت1⃣1⃣
کان:«خب من میرم خونه کارن تو با من میای؟»
دازای:«هوی هوی شما هیچ جا نمی رین نه تو کان نه کارن هردو شما میمونین آخه الان خیلی دیر وقته اتفاقی براتون میوفته»
کان:«پس کجا بمونم کارن پیش تو هست پس من کجا بمونم؟»
دازای:«بازم توی اتاق من اتاق من هم بزرگه هم میتونی روی تخت خواب من بخوابی»
کان با تعجب میگه:«جدی؟؟من توی اتاق دازای اوسامو بخوابم...باحاله»
کارن ابرو بالا میندازه:«هی کان چرا انقدر بزرگش میکنی اصلا دازای کی هست؟اونم مثل ما آدم دیگه آدم فضایی که ندیدی»
دازای کان میزنن زیر خنده دازای:« کارن، کارن، کارن، تو چطوری منو نمیشناسی؟مگه اصلا توی ژاپن نبودی؟»
کارن:«نچ!من یه ماه امدم توکیو پس طبیعی که من تو رو نشناسم»
دازای:«جدی؟پس بیاد کل توکیو و ژاپن بهت نشون بدم بعد نجات دوستات باهم میریم توکیو میبینم»
کارن:«باشه ولی دازای من از خستگی دارم غش میکنم»
کان سرشو تکون میده میگه:«راست میگه ما دو تا خوابمون میاد»
کونیکدا:« دو دقیقه ساکت باشید! دازای توهم این دو تا خوابالو ببر و بخوابون»
دازای:«اوخی میخوای تورو هم بخوابونم کونیکدا؟»
کونیکدا حرصی میشه میگه:« برو دیگه بانداژ متحرکککککک»
دازای میخنده و کارن کان توی بغلش میگیره و به سمت اتاق خودش میبره
دازای:« خب خوش آمدی کان اینجا اتاق منه راحت باش انگار اتاق خودته»
کارن:« دازای جسارت میکنم و بابتش عرض خواهی هم میکنم ولی لباس گرم داری؟» «کارن گونه هاش سرخ میشه»
دازای:«اوو سردته باشه بیا میتونی لباسای منو بپوشی فکر کنم اندازت باشه»
دازای کتش رو در میاره و دکمه های لباسش رو باز میکنه
(کان با عصای خورد به دارای نگاه میکنه)
کارن:« نه نه توروخدا نگفتم که لخت شدی لباساتو بدی به من گفتم یه لباس تو خونه ایی»
دازای:«نه اشکالی نداره خودم لباس دارم اما خب مناسب تو نبود گفتم همین لباسارو بهت بدم»
پیراهنش رو هم در میاره کت و پیراهنش رو به دازای میده
(اعصاب کان خورد تر میشه)
دازای:«قبلش لباس های الانت رو بدش به من آتیش بزنم اخه خیلی زشتن»
کارن:«باشه» کارن یه لباس کوتاه سفید پوشیده بود آروم زیپ لباسش رو باز و به دازای دادش
دازای:«خوبه بیا حالا میتونی لباس های منو بپوش»
«کارن لباس های دازای پوشید اندازش بود خیلیم براش قشنگ بود»
(و کان با چشم های آتیش گرفته داشت خودش رو کنترل میکرد که دازای رو نکشه چون رو کارن خیلی حساس بود)
ادامه پارتی دیگر...
کان:«خب من میرم خونه کارن تو با من میای؟»
دازای:«هوی هوی شما هیچ جا نمی رین نه تو کان نه کارن هردو شما میمونین آخه الان خیلی دیر وقته اتفاقی براتون میوفته»
کان:«پس کجا بمونم کارن پیش تو هست پس من کجا بمونم؟»
دازای:«بازم توی اتاق من اتاق من هم بزرگه هم میتونی روی تخت خواب من بخوابی»
کان با تعجب میگه:«جدی؟؟من توی اتاق دازای اوسامو بخوابم...باحاله»
کارن ابرو بالا میندازه:«هی کان چرا انقدر بزرگش میکنی اصلا دازای کی هست؟اونم مثل ما آدم دیگه آدم فضایی که ندیدی»
دازای کان میزنن زیر خنده دازای:« کارن، کارن، کارن، تو چطوری منو نمیشناسی؟مگه اصلا توی ژاپن نبودی؟»
کارن:«نچ!من یه ماه امدم توکیو پس طبیعی که من تو رو نشناسم»
دازای:«جدی؟پس بیاد کل توکیو و ژاپن بهت نشون بدم بعد نجات دوستات باهم میریم توکیو میبینم»
کارن:«باشه ولی دازای من از خستگی دارم غش میکنم»
کان سرشو تکون میده میگه:«راست میگه ما دو تا خوابمون میاد»
کونیکدا:« دو دقیقه ساکت باشید! دازای توهم این دو تا خوابالو ببر و بخوابون»
دازای:«اوخی میخوای تورو هم بخوابونم کونیکدا؟»
کونیکدا حرصی میشه میگه:« برو دیگه بانداژ متحرکککککک»
دازای میخنده و کارن کان توی بغلش میگیره و به سمت اتاق خودش میبره
دازای:« خب خوش آمدی کان اینجا اتاق منه راحت باش انگار اتاق خودته»
کارن:« دازای جسارت میکنم و بابتش عرض خواهی هم میکنم ولی لباس گرم داری؟» «کارن گونه هاش سرخ میشه»
دازای:«اوو سردته باشه بیا میتونی لباسای منو بپوشی فکر کنم اندازت باشه»
دازای کتش رو در میاره و دکمه های لباسش رو باز میکنه
(کان با عصای خورد به دارای نگاه میکنه)
کارن:« نه نه توروخدا نگفتم که لخت شدی لباساتو بدی به من گفتم یه لباس تو خونه ایی»
دازای:«نه اشکالی نداره خودم لباس دارم اما خب مناسب تو نبود گفتم همین لباسارو بهت بدم»
پیراهنش رو هم در میاره کت و پیراهنش رو به دازای میده
(اعصاب کان خورد تر میشه)
دازای:«قبلش لباس های الانت رو بدش به من آتیش بزنم اخه خیلی زشتن»
کارن:«باشه» کارن یه لباس کوتاه سفید پوشیده بود آروم زیپ لباسش رو باز و به دازای دادش
دازای:«خوبه بیا حالا میتونی لباس های منو بپوش»
«کارن لباس های دازای پوشید اندازش بود خیلیم براش قشنگ بود»
(و کان با چشم های آتیش گرفته داشت خودش رو کنترل میکرد که دازای رو نکشه چون رو کارن خیلی حساس بود)
ادامه پارتی دیگر...
- ۱.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط