دردهای مافوق بشر را حس کرده بود ساعتهای نومیدی ساعتها
دردهای مافوق بشر را حس کرده بود. ساعتهای نومیدی، ساعتهای خوشی، سرگردانی و بدبختی را می شناخت و دردهای فلسفی را که برای توده مردم وجود خارجی ندارد می دانست. ولی حالا خودش را بیاندازه تنها و گمگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود.
با خودش میگفت:
"از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!"
این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد.
#صادق_هدایت ؛ مردی که نفسش را کشت.
(شعر ⬅️ کامنت)
۱۴۰۴۰۴۱۹
با خودش میگفت:
"از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!"
این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد.
#صادق_هدایت ؛ مردی که نفسش را کشت.
(شعر ⬅️ کامنت)
۱۴۰۴۰۴۱۹
- ۴۷.۱k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط