{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت ۸]

[پارت ۸]
.
.
.
او لحظه ای دست از زدن ا/ت برداشت و چند قدم عقب رفت و نفس نفس زد، صورتش از زیر ماسک معلوم نبود اما از ریز خنده هاش میشد گفت که پوزخندی ازخودراضی دارد
بعد از لحظه ای او یک چاقو پزشکی در آورد و ان رو در پشت دست ا/ت فرو برد، جوری که از اون طرف دست ا/ت در آمد
ا/ت جیغ بلندی کیشید و از درد در خودش پیچید،
او لگد ای به پهلوی ا/ت زد
-خفه شو، سرم رو بردی
با لگد او نفس ا/ت بند آمد
ا/ت داشت بزور نفس میکشید و در سعی بود که نفس بکشه، ا/ت همینجوری ام کم خونی داشت و از دست دادن این خون ها باعث میشد که ا/ت هر لحظه بخواد بیهوش بشه
تقریبا بعد از نیم ساعت، بالاخره او دست از زجر دادن ا/ت برداشت
پای ا/ت، از بالای مچ پا ش و کمی پایین تر از زانوش پاره شده بود و زخم عمیقی برداشته بود، مچ دست و مچ پاهایش، جاهایی که زنجیر ها بودند حسابی زخم شده بودند، بخاطر سعی های زیاد ا/ت برای فرار، پهلوی ا/ت هم زخم شده بود، اما زخم خیلی عمیقی نبود که ا/ت رو بکشه، ولی اگر همینطور به خون ریزی ادامه بده.. خواهد مرد.
آن زخم کف دست راست ا/ت هم همچنان خون ریزی میکرد.
او خنده ای بی رحمانه زد و زیر لب یک عالیه، یا شاید هم کافیه زمزمه کرد
او یکی از زیر دست هاش رو صدا زد و بهش دستور داد که از ا/ت عکسی بگیره که همه جا و زخم هایش بیوفتند
زیر دستش چشم ای گفت و از ا/ت عکس گرفت
و بعد هر دوی آنها از اون اتاق، یا بهتر بهم سلول بیرومیکشید
و ا/ت ماند و زخم هایش.
بعد از دو یا یک ساعتی
در حالی که ا/ت چشمانش قیلی ویلی میرفت و گوش هایش سوت میکشید، به سختی صدای درگیری، تفنگ، فلان و بیسار ای میشنوید.
ناگهان بعد از لحظه ای در به شدت باز شد
و یک مرد که دستش گلوی همان مرد ماسک دار که ا/ت رو اینقدر زده بود و زجر داده بود، بود.
ان مرد قد بلند بود، و جلیقه ای هم پوشیده بود، ا/ت به سختی میدید که سر تا پای اون مرد خونیه... ولی اون خون ها از اون مرد نبودند
ا/ت چشمش به منظره ی پشت سر اون مرد خورد... ا/ت لحظه ای احساس کرد قلبش در جایش ایستاد.. کلی جسد.. سر هایی که در ان گلوله خالی شده، یا کلا از تَن جدا شده...
اون مرد به سمت ا/ت آمد و لحظه ای به صورت ا/ت خیره شد.
بعد از چند دقیقه خیره شدن، ناگهان سر تا پای ا/ت پر از خون شد... اما نه خونِ ا/ت...
ا/ت در حالی که از ترس نفسش بند اومده چشمش به پایین افتاد
سر همان مردی که ماسک داشت و ا/ت رو زجر داده بود، است
ا/ت چشمانش از ترس و خون ریزی زیاد سیاهی رفت، قبل از اینکه کامل بیهوش شود و از دنیا بی خبر شود، یک جمله شبیه «احمقی؟» یا «ساده لوحی تو دختر؟» شنید.
______________________
نظری؟ نصیحتی؟ 🌚🎀
و اینکه من فقط نصفه شبا میتونم پارت بدم چون تا قبل نصف شب مغزم ارور میده و کلا نصف شب یادم میاد چجوری میخواستم سناریو رو ادامه بدم🌚🎀
دیدگاه ها (۲۴)

🛐🛐🛐

💅🏻🎀🤧خواستم بگم که من هنوز زنده🤧😂و اینکه پارت نمیدم یا درخواس...

🛐🛐🎀

🎀🤧

ا~ت و شوتو پارت اخرشوتو ا~ت را هل داد و دورش را اتیش زد اما ...

وقتی به آرزوت می رسی پارت ۱.

پارت ۱۱:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط