{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روزها گذشت

آن روزها گذشت

چند سال پیش که به حرفه شخیص خبرنگاری مشغول بودم
روزی در یکی از روستاها نهار مهمان یک خانواده روستایی شدیم،
که با محبت ساده و مهربانیشان برایمان سفره ی سبزی بالای بالکن خانه روستاییشان که وسط دشت گندم ها بود پهن کردند و آبگوشت یخنیی خوردیم که هنوز هم که هنوز است مزه اش زیر زبانم است
و فکر میکنم آن روز توی بهشت رفته بودیم و خبر نداشتیم
که چقد می شود زندگی ساده و شیرین باشد....
لم بدهی روی بالکن و تا چشمت کار می کند زردی گندم باشد و آبی آسمان و صدای گنجشک ها بشود موسیقی روزت....
دلم برای یک ماه دوری از همه تکنولوژی های روز تنگ شده
کاش می شد برویم.
دیدگاه ها (۱)

دوباره مرا خواهےدید!از بدےاستیا خوبے؟!ولےاتفاق هاےزندگےزمین ...

من به تنگ آمده اماز همه چیز بگذارید،هوارے بزنم!| فریدون مشی...

غمِ دوریت رو گرفته از زندگےمثل چادرے ضخیم!.....اینکه تو جاےد...

کم مانده مثل"تابلو جیغِ"مونک ،فریاد بکشم،فریادی که ثبت شود و...

این روز ها گرسنه که می شوم یاد دم پختک های خانوم جون و طعم ن...

محسن حسینخانی شاعر کرمانشاهی

متن کپی شده از پروفایل راضیه خانم مهربون یادش بخیرhttp://www...

ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ:ﻏﺬﺍ ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭ...

ﻏﺬﺍ ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ، ﻣﻮﺯﺑﺨﻮﺭﯾ...

ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ:ﻏﺬﺍ ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭ...

ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺳﻤﯿﻌﯽ:ﻏﺬﺍ ﭼﯽ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟- ﺍﮔﺮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﻋﺼﺎﺏﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭ...

خونه ها قدیمامدرن نبودولی تا دلت بخوادگرما داشتصفا داشتمحبت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط