آن روزها گذشت
آن روزها گذشت
چند سال پیش که به حرفه شخیص خبرنگاری مشغول بودم
روزی در یکی از روستاها نهار مهمان یک خانواده روستایی شدیم،
که با محبت ساده و مهربانیشان برایمان سفره ی سبزی بالای بالکن خانه روستاییشان که وسط دشت گندم ها بود پهن کردند و آبگوشت یخنیی خوردیم که هنوز هم که هنوز است مزه اش زیر زبانم است
و فکر میکنم آن روز توی بهشت رفته بودیم و خبر نداشتیم
که چقد می شود زندگی ساده و شیرین باشد....
لم بدهی روی بالکن و تا چشمت کار می کند زردی گندم باشد و آبی آسمان و صدای گنجشک ها بشود موسیقی روزت....
دلم برای یک ماه دوری از همه تکنولوژی های روز تنگ شده
کاش می شد برویم.
چند سال پیش که به حرفه شخیص خبرنگاری مشغول بودم
روزی در یکی از روستاها نهار مهمان یک خانواده روستایی شدیم،
که با محبت ساده و مهربانیشان برایمان سفره ی سبزی بالای بالکن خانه روستاییشان که وسط دشت گندم ها بود پهن کردند و آبگوشت یخنیی خوردیم که هنوز هم که هنوز است مزه اش زیر زبانم است
و فکر میکنم آن روز توی بهشت رفته بودیم و خبر نداشتیم
که چقد می شود زندگی ساده و شیرین باشد....
لم بدهی روی بالکن و تا چشمت کار می کند زردی گندم باشد و آبی آسمان و صدای گنجشک ها بشود موسیقی روزت....
دلم برای یک ماه دوری از همه تکنولوژی های روز تنگ شده
کاش می شد برویم.
- ۶۵۸
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط