{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدم او را آه بعد از بیست سال

✿ ✿

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست

چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟


هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم

هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم


از فروشنده کتابی را خرید
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد


عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او


" حمید مصدق "

#شعر#نقاشی#مرضیه#عکس#طراحی#شاعر#دل#خسته#غمگین#خسته
دیدگاه ها (۰)

✿ چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا ...

✿ هشدار که هر ذره حسابست در اینجا دیوان حسابست و کتابست در...

✿ ✿ ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود، بیا غمت از خاک درت بیشترم...

✿ احسان بی ثمر ✿ بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت کاز قطره ب...

فرشته کوچولو جهنم من

پارت 158

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط