بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم وقتی رسیدم
بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم وقتی رسیدم دانشگاه سراغ پریسا را از حامد گرفتم گغت این دوروز تمام وقت با مخبوبی بود الانم با هم در سالن طبقه بالا ایستاده اند رفتم بالا موضوع درس نبود خاطره تعریف میکردند و می خندیدند مدتی نگاه کردم پریسا اعتنایی نکرد با اینکه می دانست امروز به دانشگاه می ایم تاقت دیدن پریسا و مخبوبی را نداشتم آمدم بیرون نزدیک درب ورودی سالن شاید موقع خروج ببینمش ... نیم ساعت گذشت دیدم کیف پریسا دست محبوبی ست و شانه به شانه هم از سالن بیرون می رفتند برای اولین بار از شنیدن صدای خنده پریسا متنفر شدم ... باهم رفتند و کلاسم تمام شد پریسا را ندیدم ظهر شد پریسا نیامد با منزلشان تماس گرفتم گوشی اشغال بود ... کاملا کلافه بودم .. انروز پریسا را ندیدم نزدیک غروب با خانه شان تماس گرفتم گوشی را برداشت و بدون مقدمه با یک سردی گفت سیاوش خیلی خستم بعد صحبت میکنیم با تمام وجود از خودم و این تحقیر ناراحت شدم پریسا احوال پرسی نکرد و هیچ سراغی از پدرم نگرفت گفتم میدونم خیلی سرت شلوغ دیدم با محبوبی بودین معذرت میخوام زنگ زدم خیلی سرد گفت تمام وقنم را این پسر گرفته خیلی پسر خوبیه خیلی با معلومات ...دقت کردی قدش از تو بلندتره سرمن تا شونه هاشه ...ماشین به نام خودشه ...
گفتن بله وقتت را نمیگیرم پریسا گفت مرسی که درکم میکنی و قطع کرد
خودم را مانند شخصی دیدم که بر روی تخته پاره ای در وسط اقیانوس رها شده است . تمام زتدگیم پریسا بود اگر ترکم میکرد نابودیم صد در صد بود ...
نتوانستم درس بخوانم کارهای شرکتی که ساعتی می رفتم را با عجله انجام دادم و روی تخت افتادم و پریسا را کنار محبوبی دیدم از ناراختی خوابم نبرد ان شب هم سیگار کشیدم صبح زودتر به دانشگاه رفتم تا هنگام ورود پزیسا را ببینم بعد از مدتی انتطار پریسا را دیدم که از ماشین محبوبی پیاده شد و بدون اعتنا به من شانه به شانه هم از کنارم رد شدند
کتابم را از کیفم برداشتم و نزدیک شان شدم و گفتم پریسا خانم این سوال را میشه جواب بدین من جند حلسه نبودم
مخبوبی گفت پریسا جان من میرم بعد کلاس می بینمت
کلمه جان چنان در سرم طنین گرفت که تا مغزم سوخت
پریسا گفت سیاوش خیلی کار دارم سرم شلوغه .. بعد حوابت را میدم
گفتم پریسا خیلی تغییر کردی دیروز امروز تماس دیشب که محبوبی پریسا جان ! چت شده ؟ که محبوبی برگشت و گفت پریسا جان این شیرکاکائو را برای شما گرفتم راستی کتاب رمان ××××را خواتده ای پریسا با روی باز با محبوبی در مورد رمان صحبت کرد ...بدون اعتنا به من ...
من ناچار از کنارشان رفتم . ...
گفتن بله وقتت را نمیگیرم پریسا گفت مرسی که درکم میکنی و قطع کرد
خودم را مانند شخصی دیدم که بر روی تخته پاره ای در وسط اقیانوس رها شده است . تمام زتدگیم پریسا بود اگر ترکم میکرد نابودیم صد در صد بود ...
نتوانستم درس بخوانم کارهای شرکتی که ساعتی می رفتم را با عجله انجام دادم و روی تخت افتادم و پریسا را کنار محبوبی دیدم از ناراختی خوابم نبرد ان شب هم سیگار کشیدم صبح زودتر به دانشگاه رفتم تا هنگام ورود پزیسا را ببینم بعد از مدتی انتطار پریسا را دیدم که از ماشین محبوبی پیاده شد و بدون اعتنا به من شانه به شانه هم از کنارم رد شدند
کتابم را از کیفم برداشتم و نزدیک شان شدم و گفتم پریسا خانم این سوال را میشه جواب بدین من جند حلسه نبودم
مخبوبی گفت پریسا جان من میرم بعد کلاس می بینمت
کلمه جان چنان در سرم طنین گرفت که تا مغزم سوخت
پریسا گفت سیاوش خیلی کار دارم سرم شلوغه .. بعد حوابت را میدم
گفتم پریسا خیلی تغییر کردی دیروز امروز تماس دیشب که محبوبی پریسا جان ! چت شده ؟ که محبوبی برگشت و گفت پریسا جان این شیرکاکائو را برای شما گرفتم راستی کتاب رمان ××××را خواتده ای پریسا با روی باز با محبوبی در مورد رمان صحبت کرد ...بدون اعتنا به من ...
من ناچار از کنارشان رفتم . ...
- ۱۸۵
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط