پارت چهارم | کتابخانه
پارت چهارم | کتابخانه
ساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان میداد.
کتابخانهی مدرسه تقریباً خالی بود. سکوت عجیبی بین قفسههای بلند کتابها جریان داشت.
لیانا با بیحوصلگی وارد شد.
ـ «فقط به خاطر پروژه اومدم... نه اون پسره.»
نگاهش بین میزها چرخید.
جنگکوک کنار پنجره نشسته بود؛ هدفون در گوشش بود و مشغول نوشتن چیزی روی برگه.
وقتی سایهی لیانا روی میز افتاد، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ «فکر نمیکردم جرئت کنی بیای.»
لیانا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ «فقط نمیخواستم پروژهم خراب بشه.»
جنگکوک هدفونش را درآورد و برای اولین بار چند ثانیه بدون حرف به او خیره شد.
ـ «بشین.»
لیانا روبهرویش نشست.
چند دقیقه فقط صدای ورق خوردن کتابها شنیده میشد.
بالاخره لیانا سکوت را شکست.
ـ «موضوع پروژه چیه؟»
جنگکوک شانهای بالا انداخت.
ـ «نمیدونم.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «یعنی چی نمیدونی؟ پس چرا منو کشوندی اینجا؟»
جنگکوک لبخند کجی زد.
ـ «خواستم ببینم حرفشنوی داری یا نه.»
لیانا با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ «تو واقعاً اعصابت مشکل داره.»
همان لحظه، دست جنگکوک روی مچ دستش نشست.
نه محکم...
اما آنقدر که مانع رفتنش شود.
لیانا به دستش نگاه کرد و بعد به چشمان جنگکوک.
ـ «ولم کن.»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام دستش را عقب کشید.
ـ «عصبانی که میشی... جالبتر میشی.»
لیانا با اخم کیفش را برداشت.
ـ «آخرین باره که وقتمو برای تو تلف میکنم.»
و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از کتابخانه بیرون رفت.
---
جنگکوک از پشت پنجره رفتن او را تماشا کرد.
یکی از دوستانش، تهیونگ، کنار میز آمد و خندید.
ـ «از کی تا حالا اینقدر دنبال اذیت کردن یه دختر افتادی؟»
جنگکوک نگاهش را از در خروجی برنداشت.
ـ «نمیدونم...»
ـ «فقط میدونم وقتی حرصش میدم، قیافهش دیدنیه.»
تهیونگ با شک به او نگاه کرد.
ـ «فقط امیدوارم یه روز نفهمی که زیادی بهش توجه کردی...»
جنگکوک با پوزخند کوتاهی از جایش بلند شد.
ـ «غیرممکنه.»
اما درست همان لحظه...
نگاهش به دستبند نقرهای کوچکی افتاد که کنار صندلی لیانا جا مانده بود.
آن را برداشت.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد، بیاختیار آن را داخل جیبش گذاشت...
بیآنکه بداند همین دستبند کوچک، بعدها تبدیل به یکی از مهمترین یادگارهای عشقشان خواهد شد.
پآیآن پآرت چهارم...🏀⃢💍
ساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان میداد.
کتابخانهی مدرسه تقریباً خالی بود. سکوت عجیبی بین قفسههای بلند کتابها جریان داشت.
لیانا با بیحوصلگی وارد شد.
ـ «فقط به خاطر پروژه اومدم... نه اون پسره.»
نگاهش بین میزها چرخید.
جنگکوک کنار پنجره نشسته بود؛ هدفون در گوشش بود و مشغول نوشتن چیزی روی برگه.
وقتی سایهی لیانا روی میز افتاد، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ «فکر نمیکردم جرئت کنی بیای.»
لیانا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ «فقط نمیخواستم پروژهم خراب بشه.»
جنگکوک هدفونش را درآورد و برای اولین بار چند ثانیه بدون حرف به او خیره شد.
ـ «بشین.»
لیانا روبهرویش نشست.
چند دقیقه فقط صدای ورق خوردن کتابها شنیده میشد.
بالاخره لیانا سکوت را شکست.
ـ «موضوع پروژه چیه؟»
جنگکوک شانهای بالا انداخت.
ـ «نمیدونم.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «یعنی چی نمیدونی؟ پس چرا منو کشوندی اینجا؟»
جنگکوک لبخند کجی زد.
ـ «خواستم ببینم حرفشنوی داری یا نه.»
لیانا با عصبانیت از جایش بلند شد.
ـ «تو واقعاً اعصابت مشکل داره.»
همان لحظه، دست جنگکوک روی مچ دستش نشست.
نه محکم...
اما آنقدر که مانع رفتنش شود.
لیانا به دستش نگاه کرد و بعد به چشمان جنگکوک.
ـ «ولم کن.»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام دستش را عقب کشید.
ـ «عصبانی که میشی... جالبتر میشی.»
لیانا با اخم کیفش را برداشت.
ـ «آخرین باره که وقتمو برای تو تلف میکنم.»
و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از کتابخانه بیرون رفت.
---
جنگکوک از پشت پنجره رفتن او را تماشا کرد.
یکی از دوستانش، تهیونگ، کنار میز آمد و خندید.
ـ «از کی تا حالا اینقدر دنبال اذیت کردن یه دختر افتادی؟»
جنگکوک نگاهش را از در خروجی برنداشت.
ـ «نمیدونم...»
ـ «فقط میدونم وقتی حرصش میدم، قیافهش دیدنیه.»
تهیونگ با شک به او نگاه کرد.
ـ «فقط امیدوارم یه روز نفهمی که زیادی بهش توجه کردی...»
جنگکوک با پوزخند کوتاهی از جایش بلند شد.
ـ «غیرممکنه.»
اما درست همان لحظه...
نگاهش به دستبند نقرهای کوچکی افتاد که کنار صندلی لیانا جا مانده بود.
آن را برداشت.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
بعد، بیاختیار آن را داخل جیبش گذاشت...
بیآنکه بداند همین دستبند کوچک، بعدها تبدیل به یکی از مهمترین یادگارهای عشقشان خواهد شد.
پآیآن پآرت چهارم...🏀⃢💍
- ۱.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط