chapter ²⁰
first meeting
(دیدار اول)
تهیونگ و کوک تیلا رو تحویل دکتر دادن و دکتر ها هم تشخیص دادن که بخاطر تصادفشه آمیگدالش میخواد یکسری چیزارو بیاد بیاره ولی اون ضربه هه که وارد شده برعکسش کار میکنه و باعث میشه به مغزش فشار بیاد و خون دماغ بشه
جونگ کوک رفت که کارای تیلا رو انجام بده و تهیونگ پشت اتاق تیلا وایساده بود و دستشو روی شیشه گذاشته بود که تخت تیلا کاملا به شیشه ی اتاق چسبیده بود(متوجه اید چجوریه)
سر تیلا درخلاف جهت تهیونگ بود و تهیونگ از پشت شیشه نگاهش میکرد ناگهان چشمای تیلا آروم آروم باز شدن،تهیونگ خواست بره ولی پاهاش اونو همونجا نگه داشتن تیلا سرشو برگردوند و اینکارش مصادف شد با دیدن فردی که توی عکس بود کمی تعجب کرد ولی شدیداااااا از فرد پشت شیشه حس خوبی میگرفت دستشو دقیقا گذاشت همون جایی که دست تهیونگ از پشت شیشه بود و با بغضی شدید به تهیونگ نگاه کرد این آدم چی داشت که تیلا انقدر دوستش داشت؟
سرش دوباره شدیداً تیر کشید و خون از توی دماغش جاری شد به همراهش اولین قطره ی اشک هم اومد پایین تهیونگ سریع دویید که به پرستارا خبر بده و به خودش لعنت فرستاد که چرا دوباره حال خواهر کوچولوشو بد کرد دوییدنش مصادف شد با کوبیده شدن مشت تیلا به شیشه و هق زدن هاش اون نمیخواست تهیونگ از اونجا بره میخواست حتی تا آخرین قطره ی خون بدنش هم به تخیونگ نگاه کنه
تیلا:
وای من چرا این جوری شدم؟ واسه ی غریبه ایکه نمیشناسمش اینجوری گریه میکنم و الآنم دلم میخواد کل زندگیمو بدم که فقط بغلش کنم
یهو چند تا پرستار با دو تا دکتر اومدن توی اتاق من میخواستم سِرُمو بکنم و فقط از اتاق خارج شم که یهو پرستارا دستمو محکم گرفتن و نزاشتن حرکتی بکنم،داشتم از گریه ضجه میزدم که یهو جونگ کوک از پشت شیشه دستشو برای من تکون داد و با یه بغض خاصی دستشو روی شیشه گذاشت و اونیکی دستشو روی لبش و بینیش گذاشت و بهم فهموند که آروم شم و بهم اشاره زدم و گفت : قوی باش تیلا سرمو محکم بالا و پایین دادم.چرا من حرفشو گوش کردم چرا من مطیع این دو نفر شده بودم؟ دکتر یه سرم جدید کرد توی دستم و خون روی دماغمو پاک کرد و از اتاق رفت کوک تونست وارد اتاق بشه چون آمیگدال تیلا زیاد به جونگ کوک واکنش نشون نمیداد
کوک با بغض وارد اتاق شد و جسم بی جون تیلا رو که روی تخت نشسته بود بغلش گرفت و سرشو بوسید
تیلا گفت:او...اون کیه جئون من چرا نسبت بهش اینطوریه نمیخوام فکر کنی به دوست پسرت نظر دارم یا چیزی فقط حس میکنم خیلی بهش نزدیکم
کوک:لعنت بهت چرا اینجوری میگی
(دیدار اول)
تهیونگ و کوک تیلا رو تحویل دکتر دادن و دکتر ها هم تشخیص دادن که بخاطر تصادفشه آمیگدالش میخواد یکسری چیزارو بیاد بیاره ولی اون ضربه هه که وارد شده برعکسش کار میکنه و باعث میشه به مغزش فشار بیاد و خون دماغ بشه
جونگ کوک رفت که کارای تیلا رو انجام بده و تهیونگ پشت اتاق تیلا وایساده بود و دستشو روی شیشه گذاشته بود که تخت تیلا کاملا به شیشه ی اتاق چسبیده بود(متوجه اید چجوریه)
سر تیلا درخلاف جهت تهیونگ بود و تهیونگ از پشت شیشه نگاهش میکرد ناگهان چشمای تیلا آروم آروم باز شدن،تهیونگ خواست بره ولی پاهاش اونو همونجا نگه داشتن تیلا سرشو برگردوند و اینکارش مصادف شد با دیدن فردی که توی عکس بود کمی تعجب کرد ولی شدیداااااا از فرد پشت شیشه حس خوبی میگرفت دستشو دقیقا گذاشت همون جایی که دست تهیونگ از پشت شیشه بود و با بغضی شدید به تهیونگ نگاه کرد این آدم چی داشت که تیلا انقدر دوستش داشت؟
سرش دوباره شدیداً تیر کشید و خون از توی دماغش جاری شد به همراهش اولین قطره ی اشک هم اومد پایین تهیونگ سریع دویید که به پرستارا خبر بده و به خودش لعنت فرستاد که چرا دوباره حال خواهر کوچولوشو بد کرد دوییدنش مصادف شد با کوبیده شدن مشت تیلا به شیشه و هق زدن هاش اون نمیخواست تهیونگ از اونجا بره میخواست حتی تا آخرین قطره ی خون بدنش هم به تخیونگ نگاه کنه
تیلا:
وای من چرا این جوری شدم؟ واسه ی غریبه ایکه نمیشناسمش اینجوری گریه میکنم و الآنم دلم میخواد کل زندگیمو بدم که فقط بغلش کنم
یهو چند تا پرستار با دو تا دکتر اومدن توی اتاق من میخواستم سِرُمو بکنم و فقط از اتاق خارج شم که یهو پرستارا دستمو محکم گرفتن و نزاشتن حرکتی بکنم،داشتم از گریه ضجه میزدم که یهو جونگ کوک از پشت شیشه دستشو برای من تکون داد و با یه بغض خاصی دستشو روی شیشه گذاشت و اونیکی دستشو روی لبش و بینیش گذاشت و بهم فهموند که آروم شم و بهم اشاره زدم و گفت : قوی باش تیلا سرمو محکم بالا و پایین دادم.چرا من حرفشو گوش کردم چرا من مطیع این دو نفر شده بودم؟ دکتر یه سرم جدید کرد توی دستم و خون روی دماغمو پاک کرد و از اتاق رفت کوک تونست وارد اتاق بشه چون آمیگدال تیلا زیاد به جونگ کوک واکنش نشون نمیداد
کوک با بغض وارد اتاق شد و جسم بی جون تیلا رو که روی تخت نشسته بود بغلش گرفت و سرشو بوسید
تیلا گفت:او...اون کیه جئون من چرا نسبت بهش اینطوریه نمیخوام فکر کنی به دوست پسرت نظر دارم یا چیزی فقط حس میکنم خیلی بهش نزدیکم
کوک:لعنت بهت چرا اینجوری میگی
- ۴۴
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط