بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 18
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه میکنه.
- مگه دانشگاه هامون یکیه؟
- اره یکیه..اسمتو تو لیست دانشجو ها دیدم
- عه..پس چرا من تاحالا ندیدمت...شایدم دیدمت ولی یادم نمیاد..به هر حال که من به بقیه دانشجو ها اهمیتی نمیدم که..خیله خب بریم صبحونه بخوریم که دیرمون شد
جونگکوک سرشو به تایید تکون میده.
- منم به چهره بقیه توجهی نمیکنم ولی امروز لیستو چک کردم دیدم تو هم هستی..ولی باید بریم پیش مدیر و تغییراتی بدیم اسمتو
تهیونگ با تعجب نگاه میکنه به جونگکوک.
- چرا؟
جونگکوک لبخند جذابی به تهیونگ میزنه.
- تو از این به بعد جئون تهیونگی نه کیم تهیونگ!
تهیونگ هم که قلبش اکلیلی شده بود لبخندی میزنه و سرشو به تایید تکون میده.
میرن صبحونه میخورن و بعدش اماده میشن و میرن سوار ماشین جونگکوک میشن و جونگکوک سمت دانشگاه میرونه.
بعد از نیم ساعت میرسن. جونگکوک ماشینو پارک میکنه و دوتایی پیاده میشن و سمت کلاسشون میرن و به درس گوش میدن.
بعد از چندین ساعت دانشگاهشون بلخره تموم میشه و از سالن کلاس میان بیرون.
- گشنمه
- بریم رستوران؟ ولی اول بیا بریم پیش مدیر فامیلیتو تغییر بده
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و میرن اتاق مدیر. مدیر با لبخند ازشون استقبال کرد و بعد فامیلی تهیونگ رو از «کیم» به «جئون» تغییر داد.
وقتی کاراشون تموم شد از دانشگاه خارج میشن و میرن سوار ماشین میشن و سمت رستورانی میرن.
بعد از یه ربع میرسن و پیاده میشن داخل رستوران میشن و رو صندلی میشینن.
جونگکوک منو رو باز میکنه و نگاهی بهش میندازه.
- چی میخوری؟
- عااممم..رامیون
نیشخندی رو لب های تهیونگ میشینه و ادامه میده:
- رامیون با یه زرده روش!
جونگکوک با حرف تهیونگ سرشو سمت تهیونگ میچرخونه و بهش خیره میشه.
- پسر شیطون...به نظرم شیطونی بعد از خوردن غذا بهتره..حداقل یکم جون داشته باشی
- ولی من بعد از خوردن غذا که خسته تر میشم
- ولی اگه همینجوری با شکم خالیت مارکت کنم ضعف میکنی
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
- باش
گارسون میاد سر میزشون و جونگکوک دو تا رامیون سفارش میده..بعد از چندی غذاهاشون میاد.
تهیونگ چاپستیکشو برمیداره و رامیونش رو هم میزنه که نگاهش به جونگکوک که بهش خیره نگاه میکرد میوفته.
- چرا بهم زل زدی؟
- چون نمیتونم از دیدنت سیر بشم فرشته کوچولو...چرا زود تر باهات اشنا نشدم؟
تهیونگ لبخند خجالتی ای میزنه.
- چرا انقدر بهم میگی کوچولو؟
- چون تو همیشه برای من کوچولو میمونی کوچولو..خیله خب غذامونو بخوریم الان سرد میشه.
دیگه حرفی بینشون رد و بدل نمیشه و غذاهاشون رو میخورن.
part 18
تهیونگ با تعجب به جونگکوک نگاه میکنه.
- مگه دانشگاه هامون یکیه؟
- اره یکیه..اسمتو تو لیست دانشجو ها دیدم
- عه..پس چرا من تاحالا ندیدمت...شایدم دیدمت ولی یادم نمیاد..به هر حال که من به بقیه دانشجو ها اهمیتی نمیدم که..خیله خب بریم صبحونه بخوریم که دیرمون شد
جونگکوک سرشو به تایید تکون میده.
- منم به چهره بقیه توجهی نمیکنم ولی امروز لیستو چک کردم دیدم تو هم هستی..ولی باید بریم پیش مدیر و تغییراتی بدیم اسمتو
تهیونگ با تعجب نگاه میکنه به جونگکوک.
- چرا؟
جونگکوک لبخند جذابی به تهیونگ میزنه.
- تو از این به بعد جئون تهیونگی نه کیم تهیونگ!
تهیونگ هم که قلبش اکلیلی شده بود لبخندی میزنه و سرشو به تایید تکون میده.
میرن صبحونه میخورن و بعدش اماده میشن و میرن سوار ماشین جونگکوک میشن و جونگکوک سمت دانشگاه میرونه.
بعد از نیم ساعت میرسن. جونگکوک ماشینو پارک میکنه و دوتایی پیاده میشن و سمت کلاسشون میرن و به درس گوش میدن.
بعد از چندین ساعت دانشگاهشون بلخره تموم میشه و از سالن کلاس میان بیرون.
- گشنمه
- بریم رستوران؟ ولی اول بیا بریم پیش مدیر فامیلیتو تغییر بده
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و میرن اتاق مدیر. مدیر با لبخند ازشون استقبال کرد و بعد فامیلی تهیونگ رو از «کیم» به «جئون» تغییر داد.
وقتی کاراشون تموم شد از دانشگاه خارج میشن و میرن سوار ماشین میشن و سمت رستورانی میرن.
بعد از یه ربع میرسن و پیاده میشن داخل رستوران میشن و رو صندلی میشینن.
جونگکوک منو رو باز میکنه و نگاهی بهش میندازه.
- چی میخوری؟
- عااممم..رامیون
نیشخندی رو لب های تهیونگ میشینه و ادامه میده:
- رامیون با یه زرده روش!
جونگکوک با حرف تهیونگ سرشو سمت تهیونگ میچرخونه و بهش خیره میشه.
- پسر شیطون...به نظرم شیطونی بعد از خوردن غذا بهتره..حداقل یکم جون داشته باشی
- ولی من بعد از خوردن غذا که خسته تر میشم
- ولی اگه همینجوری با شکم خالیت مارکت کنم ضعف میکنی
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
- باش
گارسون میاد سر میزشون و جونگکوک دو تا رامیون سفارش میده..بعد از چندی غذاهاشون میاد.
تهیونگ چاپستیکشو برمیداره و رامیونش رو هم میزنه که نگاهش به جونگکوک که بهش خیره نگاه میکرد میوفته.
- چرا بهم زل زدی؟
- چون نمیتونم از دیدنت سیر بشم فرشته کوچولو...چرا زود تر باهات اشنا نشدم؟
تهیونگ لبخند خجالتی ای میزنه.
- چرا انقدر بهم میگی کوچولو؟
- چون تو همیشه برای من کوچولو میمونی کوچولو..خیله خب غذامونو بخوریم الان سرد میشه.
دیگه حرفی بینشون رد و بدل نمیشه و غذاهاشون رو میخورن.
- ۲۷۶
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط