{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنها یک چیز برایم کافی بود

تنها یک چیز برایم کافی بود.
همین که به سکوتم خیانت کنم و برایت بگویم از گذر سالهای دراز این قصه ی تلخ.
کافی است دهان باز کنم و سخن از رنج هایم زنم تا عمق درد را در بهم ریختگی جملاتی که می‌گویم بفهمی، که بدانی در من کسی است که ذره ذره ی مرا می بلعد، مرا تمام میکند و سپس فارغ از هرچیزی به کنجی میلولد و منِ مُرده را تماشا می‌کند.به راستی برایم بگو، در این حوالی منجی هیچستان را دیده ای؟
و از قول من برایش بگو که دیگر تنفس حیات را در این نزدیکی ها دریافت نمیکنم. و در آخر خسته از تپیدن این مُردگی، به خواب میروم تا که باد، با صدای منجی و به رهنمای رد و پای درد هایم به سراغم آید.
دیدگاه ها (۰)

story

هروقت از دست كسی که دوسش داری ناراحت شدی، يه نفس عميق بكش، چ...

میدونی الان دیگه فقط تورو دارم.... که بازم ندارمت:) همه صاح...

story

Does it hurt؟p³🍷فلش بک"_"و با یک صدای دپ و بم مردانه که با ی...

اگر درد قابل لمس بود ، به عنوان یک انسان تمام تلاشمون رو میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط