{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک از یونگی(part 5)

فیک از یونگی(part 5)
خیلی خوش گذروندیم و کم کم می خواست بارون بیاد به کوک گفتم
یور:کوک چتر هارو بده
کوک:چتر...امم یادم رفت از ماشین بیارمش
یور:کوکککک
ساکورا:از دست تو حالا اگه به خوایم بریم به ماشین برسیم ۱۵ طول میکشه
یونگی:پس عجله کنید
و داشتیم می دویدیم و بالاخره رسیدیم به ماشین
ساکورا:بچه ها نظرتون چیه که بریم هتل
یور:چرا
ساکورا:خب چی میشه می خوام باهم بمونیم
کوک:من که حرفی ندارم یونگی یور شما چی
یونگی:موافقم
یور:باشه منم میام
ساکورا:پس بزن بریم
و راه افتادین که بریم سمت یکی از هتل ها بعد از دقیقه رسیدیم
یونگی:سلام ببخشید اتاق خالی دارین
ه/ت:سلام بله ۲تا اتاق خالی دو نفره داریم
یونگی :خب ۲تا اتاق خالی دارن چیکار کنم
ساکورا:هممون خسته ایم پس بگیر
یونگی:اوکی خانم کلید ها رو بدین
ه/ت:بفرمایید
و رفتیم اونجا که دیدم کوک و ساکورا رفتن ی اتاق یعنی منو یونگی قرار بود توی ی اتفاق بخوابیم
یونگی:بیا
یور:ب..باشه
و رفتیم تو اتاق یونگی رو تخت دراز کشید منم بالنج و پتو برداشتم و روی زمین خواستم بخوابم که یونگی گفت
یونگی:چرا روی زمین می خوابی
یور:ایجا راحتم
یونگی:پاشو بیا رو تخت بخواب
یور:نمی خوام
یونگی:من کاری باهات ندارم پس فکر های بد به سرت نخوره
یور:گفتم که ایجا راحتم
یونگی:خوددانی
و بعد از ۱ ساعت خوابش برد نمی دونم چرا ولی من خوابم نمی برد حرف بدی هم نمی زد که روی تخت بخوابم پس تصمیم گرفتم برم روی تخت بخوابم آروم رفتم که یونگی اون طرفی خواب بود خیلی کیوت خوابیده بود مثل ی گربه منم بعدش گرفتم خوابیدم
دیدگاه ها (۰)

فیک از یونگی(part 4)یور:اون مین یونگی پسره خوبیه ساکورا:اعتر...

فیک از یونگی(part 3)کوک:خب یور چطوری خیلی وقته که ندیدمت توی...

رمان یونگی پارت . ۳ ویو ات امروز قرار بود با یونگی بریم پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط