۲ ستاره و ۳ ماه
۲ ستاره و ۳ ماه
پارت ۳۱
ویو انیا
از زبان آنیا نشسته بودم رو مبل و ناداحت بود که ایسا رفته و یدفعه دیدم یکی دستش رو گذاشت رو شونه هامنگاه کردم که اون کیه دامیان بود عجیبه حس میکنم دامیان منو دوست داره آخه چند بار تو ذهنش گفت ولی حرفشو پس گرفت دقیق چیزی نمیدونم
دامیان:چته کله صورتی ناراحتی؟
آنیا:هومم آره
دامیان:چرا بزار حدس بزنم چون آیسا رفته
آنیا:دقیقا
دامیان:اون چرا رفت؟
آنیا: بخاطر پسر اول
دامیان: بخاطر دمیتریوس؟
انیا:آره دیگه
دامیان:اشکالی نداره عصر میبینش دیگه انگار ۲ساله ندیدیش
آنیا:پسر دوم تو مهربونی؟
دامیان: ها نه نه من ازت بدم میاد
آنیا: گانننن
دامیان مشتت هنوز درد میکنه من برم
*رفت تو اتاقش*
آنیا(از اون لبخنداش)هه پسر دوم خیلی باحاله
ویو بکی و اوین تو اتاقشون
بکی:وای آیسا رفت ولی کارمون درست بود مگه نه؟
اوین:آره بابا
*زدن قدش*
بکی:ولی کمی دیگه باید رو خودمون تمرکز کنیم
اوین:آره گلم
بکی گونه اوین رو بوسید
(نویسنده: اوین از این کارا بلده ما خبر نداریم 🗿)
اوتوبوس اومد و همه رفتن خونه
آنیا هم سلام کرد و رفت اتاقش
رو تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد
[نکنه عاشق دامیان شدم از ۶ سالگی بهش حسی داشتم ولی اسم اون حس رو نمیدونم ولش کن مهم نیست اصلا]
میدونم این پارت کم بود
پارت ۳۱
ویو انیا
از زبان آنیا نشسته بودم رو مبل و ناداحت بود که ایسا رفته و یدفعه دیدم یکی دستش رو گذاشت رو شونه هامنگاه کردم که اون کیه دامیان بود عجیبه حس میکنم دامیان منو دوست داره آخه چند بار تو ذهنش گفت ولی حرفشو پس گرفت دقیق چیزی نمیدونم
دامیان:چته کله صورتی ناراحتی؟
آنیا:هومم آره
دامیان:چرا بزار حدس بزنم چون آیسا رفته
آنیا:دقیقا
دامیان:اون چرا رفت؟
آنیا: بخاطر پسر اول
دامیان: بخاطر دمیتریوس؟
انیا:آره دیگه
دامیان:اشکالی نداره عصر میبینش دیگه انگار ۲ساله ندیدیش
آنیا:پسر دوم تو مهربونی؟
دامیان: ها نه نه من ازت بدم میاد
آنیا: گانننن
دامیان مشتت هنوز درد میکنه من برم
*رفت تو اتاقش*
آنیا(از اون لبخنداش)هه پسر دوم خیلی باحاله
ویو بکی و اوین تو اتاقشون
بکی:وای آیسا رفت ولی کارمون درست بود مگه نه؟
اوین:آره بابا
*زدن قدش*
بکی:ولی کمی دیگه باید رو خودمون تمرکز کنیم
اوین:آره گلم
بکی گونه اوین رو بوسید
(نویسنده: اوین از این کارا بلده ما خبر نداریم 🗿)
اوتوبوس اومد و همه رفتن خونه
آنیا هم سلام کرد و رفت اتاقش
رو تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد
[نکنه عاشق دامیان شدم از ۶ سالگی بهش حسی داشتم ولی اسم اون حس رو نمیدونم ولش کن مهم نیست اصلا]
میدونم این پارت کم بود
- ۶۲۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط