پارت ۵

√چیشده...(ریلکس)
™اونا فرار کردن...(هیجان زده)
√...چییییییی...بگرد دنبالشون...همین الان پیداشون کن(ترسیده و بلند)
™چشم...
√گروه بادیگارد ۱...برید دنبال هوسوک...
(علامت هوسوک#)
#سریع تر...سریع تر
πدیگه نمیتونم...
∆یکم دووم بیار...چیزی..نمونده...
(علامت جیمین@)
@کجا میبریمون...
پنج نفرشون یهو وایسادند
#مگه نمیخواستین یه زندگی ساده داشته باشید؟
(علامت سئول همسر جیمین§)
§هوسوک...باید با مشورت این کارو میکردیم
#عمرا...یونگی نمیزاره بدون اجازش نفس بکشیم
§وایییی نه رسیدند
#بدویین
(راوی)
تا بادیگارد های یونگی رو دیدند شروع کردن به دویدن و با کسی که دیدند وایسادند
√کجا؟
#چندین با بهت گفتم... میخوام برم دنبال یه زندگی ساده
√برگردید باهاتون کار دارم
#چرا ولمون نمیکنی؟!...تو همه چیز و همه کسمو ازم گرفتی...
√برگردید...باهاتون کار دارم...بعدش خواستین برید...
(راوی)
پنج نفر پشت سر یونگی راه افتادند...یونگی فهمید که هوسوک داره آروم گریه می‌کنه...دستشو گرفت و کشید سمت خودش...یکم از بقیه دور شد تا بتونه باهاش حرف بزنه
√اگه کاری که قراره بکنم خوش‌حالت بکنه منو می‌بخشی؟
#بستگی داره...ولی...تو نمیتونی چیزی رو جبران کنی
√شاید یکم از اشتباهاتمو بتونم جبران کنم..
(ویو یونگی)
میخواستم بهش نشون بدم که خواهرمونو نکشتم و اون زندست...شاید بتونه نسبت بهم مهربون تر باشه...ولی من خیلی کارا کردم...اما فقط گفته میشه که من کردم...من خودمو کنار گذاشتم تا عزیزانمو از دست ندم...مثلا مامان بابامو کشتم...اما فقط گفته شده...
√میخوام یکی از عزیزانتو بهت نشون بدم
#چی..
√جیا...
#تو جیا رو تو ۷ سالگیش کشتی...داری راجع به چی حرف میزنی(بلند و جدی)
√نه...من نکشتمش...من اونو...فرستادم پرورشگاه
#چطور دلت اومد..
√مجبور بودم..‌.(با صدای لرزان)
...
(جین ویو)
~رئیس شما با ا/ت و جیا برید...من میام
-باشه...پس ما میریم
...
بلاخره اومدند
√جیا کو؟...
~گفتم با نامجون بره
√میخواستم اونو به هوسوک نشون بدم
~عه...تهییییووونننگگگ، جیمیییییینن، گیووووممم
دیدگاه ها (۱)

دی ماهیاااااااااااا دستااااااا بالاااااااا...تولدتووونننننن مبارک

بنانا🫠🍌

پارت ۴ ~وارد عمارت میشیم... هدفمون مین یونگی و هوسوک هستند.....

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط