{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سن ۱۶سالگی چنان دیوانه وار عاشق دختری شده بودم که به ا

در سن ۱۶سالگی چنان دیوانه وار عاشق دختری شده بودم که به اصرار زیاد توانستم پدرم رو راضی کنم تا بریم خواستگاری اما پدر دختر مخالفت کرد وبرای اینکه منو از سرش وا کنه گفت :باید دیپلم بگیری ..با جدیت درس خوندم ودیپلم گرفتم دوباره که رفتیم پدر دختر گفت :باید کارت پایان خدمتم بگیری وقتی از سربازی برگشتم گفت:باید شغل مناسبی داشته باشی ..کار خیلی خوبی پیدا کردم اما هر بار که می رفتیم خواستگاری بهونه های جدید تری می گرفت وخواسته های دیگه ای داشت اجبارأ به همه ی خواسته هاش عمل کردم جالب اینکه تمام مدت دختر به پام نشسته بود وبه خواستگارای دیگش جواب رد می داد .
دیگه تقریبأ ناامید شده بودم که در سن ۳۲سالگی پدر دختر بلاخره راضی شد .
جشن بزرگی گرفتیم خودمو خوشبخترین مرد دنیا می دونستم
بعد یه جشن مفصل وطولانی به خونمون که رسیدیم انقدر منو همسرم خسته بودیم که همسرم با همون لباس عروس روی مبل خوابش برد منم یه گوشه افتادم وخوابیدم.
صبح اول وقت بیدار که شدم خوشحال از اینکه بعد سالها عشقمو کنارم می بینم اما اون هنوز خواب بود . تصمیم گرفتم سوپرایزش کنم صبحانه رو آماده کردم مدتی منتظر بیدار شدنش موندم اما انتظارم طولانی شد نگران شدم با ترس واحتیاط نزدیکش شدم از شدت نگرانی داشتم دیونه می شدم دیدم نفس نمیکشه فوری زنگ زدم اوژانس اومدند وبعد از معاینه گفتند شب گذشته از فرط خوشحالی توی خواب دچار ایست قلبی شده 😢 بعد سالها برای به دست آوردنش برای همیشه از دستش دادم (واقعی)
دیدگاه ها (۳)

😕 😕

فیک : MÁŠȚÊŔ JĚØŃ part:1 ویو ا.ت وسایلم هامو داخل چمدون هام ...

بچه‌ها باید بگم امروز خیلی ناراحتمبخاطر اینکه بعد از یکماه ج...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

رومان عشق بینھایت پارت 6 از زبان ملیسا فردا شد رفتیم بہ مدرس...

رمان بازی حسادت🤍⛓️

Iove and the moonPart143ماه بعد صبح زود بود بیدارشدم با ای...

Pat:4اسم: عاشق چشماش شدما.ت . پام گیر کرد به لبه‌ی در و افتا...

پارت اول _ دنیای عجیب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط