ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
-صورت خوشگلتو خراب کنم که روت نشه دفعه بعدی فرار کنی!؟
÷من که گفتم ببخشید
-منم گفتم خوناشام بخشنده ای نیستم (ترسناک،داد)
(بعد ۱۵۰ ش.لاق)
÷بسه آییییی( گریه شدید)
پس چرا آت اونطوری گریه نکرد با اینکه تا حد مر..گ زدمش؟
-خودمم خسته شدم(پوزخند)
برآید استایل بغلش کردم که بیهوش شد
بردمش اتاقم و انداختم تو آکواریم
آت داشت تو خواب حرف میزد رفتم سمتش و یکم باهاش حرف زدم که آروم شد دلم برای ابجیم تنگ شده بود ولی از من میترسید رفتم خونش
-جیسو
که منو دید و سریع تعظیم کرد
•ارباب کاری داشتید
-جیسو بسه لطفا...من برادرتم
•ببخشید
-برات یه چیزایی گرفتم گذاشتم تو اتاقت
•ممنون ار...برادر
-(بغض)
سرمو بردم سمت دیگه که نبینه
-خب دیگه بسه برو ببین اتاقتو
•خدانگهدار
خیلی دوسش داشتم...وقتی ۱۱ سالش بود دزدیده شده بود و من اون موقع تازه مافیا شده بودم و تونستم نجاتش بدم اما بعد اون قضیه ازم میترسید آخه چرا؟من واقعا آدم بدیم میدونم اما من که تاحالا نزدمت چرا آنقدر میترسی ازم آخه با بغض رفتم عمارتم
=ج.. جونگکوک حالت خوبه؟
-ازم بدش میاد...
=اینطور نیست اون فقط...
-پس چرا آنقدر تورو دوست داره ها؟(بغض)
یعنی خودم نفهمیده بودم؟من یه هیولام
=نمیدونم...آت بهوش اومد لطفا ازت خواهش میکنم یکی دو هفته کاریش نداشته باش
-باشه...الان کجاست؟
=تو اتاقت سرمش تموم بشه میره
-اکی من میرم خدافظ
رفتم اتاقم
-بهوش اومدی
-صورت خوشگلتو خراب کنم که روت نشه دفعه بعدی فرار کنی!؟
÷من که گفتم ببخشید
-منم گفتم خوناشام بخشنده ای نیستم (ترسناک،داد)
(بعد ۱۵۰ ش.لاق)
÷بسه آییییی( گریه شدید)
پس چرا آت اونطوری گریه نکرد با اینکه تا حد مر..گ زدمش؟
-خودمم خسته شدم(پوزخند)
برآید استایل بغلش کردم که بیهوش شد
بردمش اتاقم و انداختم تو آکواریم
آت داشت تو خواب حرف میزد رفتم سمتش و یکم باهاش حرف زدم که آروم شد دلم برای ابجیم تنگ شده بود ولی از من میترسید رفتم خونش
-جیسو
که منو دید و سریع تعظیم کرد
•ارباب کاری داشتید
-جیسو بسه لطفا...من برادرتم
•ببخشید
-برات یه چیزایی گرفتم گذاشتم تو اتاقت
•ممنون ار...برادر
-(بغض)
سرمو بردم سمت دیگه که نبینه
-خب دیگه بسه برو ببین اتاقتو
•خدانگهدار
خیلی دوسش داشتم...وقتی ۱۱ سالش بود دزدیده شده بود و من اون موقع تازه مافیا شده بودم و تونستم نجاتش بدم اما بعد اون قضیه ازم میترسید آخه چرا؟من واقعا آدم بدیم میدونم اما من که تاحالا نزدمت چرا آنقدر میترسی ازم آخه با بغض رفتم عمارتم
=ج.. جونگکوک حالت خوبه؟
-ازم بدش میاد...
=اینطور نیست اون فقط...
-پس چرا آنقدر تورو دوست داره ها؟(بغض)
یعنی خودم نفهمیده بودم؟من یه هیولام
=نمیدونم...آت بهوش اومد لطفا ازت خواهش میکنم یکی دو هفته کاریش نداشته باش
-باشه...الان کجاست؟
=تو اتاقت سرمش تموم بشه میره
-اکی من میرم خدافظ
رفتم اتاقم
-بهوش اومدی
- ۱.۲k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط