یآقوت مشکی
#یآقوت مشکی
P1
تهیونگ+
جونگکوک×
-
تهیونگ پسرکی صبور و مهربون اما شیطون و کنجکاو او همیشه در خواب های خود پسرکی را میبیند که چهره اش معلوم نیست!
-
ویو تهیونگ:
دوباره اون خواب رو دیدم واقعا چرا؟-
+وا.. وایسا کجا میری
×هی تو اسمت چیه؟
+تهیونگ.. کیم تهیونگ
×*لبخند*
+اسم تو چیه میشه.. لااقل اسمتو بهم بگی
×جئون.. جئون جونگکو.....
+وایس وایسا نرو
-
مامان تهیونگ: عزیزم پاشو.. باید بری دنبال کارهای بالرینت
+باشه مامان
مامان تهیونگ: چیزی شده پسرم چرا به هم ریخته ای؟
+نه نه مامان خوبم*لبخند*
مامان تهیونگ: باشه عزیزم زود اماده شو بیا صبحانت رو بخور و برو
+چ.. چشم
ویو تهیونگ:
پاشدم ی دوش پنج مینی گرفتم اومدم بیرون لباسایی که برای بالرین بود رو گذاشتم توی کیفه باشگاهیم و پیرهن سفید تابستونیم رو پوشیدم با ی شلوار مشکی تنگ.. کفشمو پوشیدم رفتم پایین یدونه از نون برنجی هارو برداشتم رفتم بیرون از خونه و سمت اون باشگاه معروف بالرین رفتم.. من از بچگی دوست داشتم بالرین بشم اما پدرم نه.. اون میگفت باید پستچی بشم چون خودش اینجوری بود...
+اینجاس چقدر بزرگه عَ
رفتم داخل پسری اونجا درحال تمرین کردن بود محو تماشا شده بودم که صدای اقای پارک هو این اومد
=به به پسر گلم خوش اومدید
+سلام اقای پارک ممنون
=برو لباساتو عوض کن..
+بله..
*میره تو اتاق پروف لباس هاشو عوض میکنه*
+خب باید از کجا شروع کنم.؟
=اون پسر بهت یاد میده
+اون؟
=آره.. خیلی مهارت داره شاید بتونه بهت توی این چند مدتی که نیستم یادت بده
+بله..
×استاد خوب بودم.؟
=بله
×این کیه؟
=شاگرد جدید
=میخام تو بالرین رو بهش یاد بدی
×چی؟ من؟
=اره
×استاد.. اخه..
=اخه و اما و ولی نداریم
×چشم استاد
=خب دیگه من میرم.. مواظب خودتون باشید.. خداحافظ
× +:*باهم دیگه*چشم اقای پارک شماهم همینطور خداحافظ
×خب پسر جون اسمت چیه؟
+کیم تهیونگ
×خب..
+اسم توچیه؟
×جئون جونگکوک
+*یاد خوابش میوفته*
+تو.. تو..
×میریم سر تمرینات اول خودتو گرم کن حرکاتی که روی پوستر هست رو انجام بده
P1
تهیونگ+
جونگکوک×
-
تهیونگ پسرکی صبور و مهربون اما شیطون و کنجکاو او همیشه در خواب های خود پسرکی را میبیند که چهره اش معلوم نیست!
-
ویو تهیونگ:
دوباره اون خواب رو دیدم واقعا چرا؟-
+وا.. وایسا کجا میری
×هی تو اسمت چیه؟
+تهیونگ.. کیم تهیونگ
×*لبخند*
+اسم تو چیه میشه.. لااقل اسمتو بهم بگی
×جئون.. جئون جونگکو.....
+وایس وایسا نرو
-
مامان تهیونگ: عزیزم پاشو.. باید بری دنبال کارهای بالرینت
+باشه مامان
مامان تهیونگ: چیزی شده پسرم چرا به هم ریخته ای؟
+نه نه مامان خوبم*لبخند*
مامان تهیونگ: باشه عزیزم زود اماده شو بیا صبحانت رو بخور و برو
+چ.. چشم
ویو تهیونگ:
پاشدم ی دوش پنج مینی گرفتم اومدم بیرون لباسایی که برای بالرین بود رو گذاشتم توی کیفه باشگاهیم و پیرهن سفید تابستونیم رو پوشیدم با ی شلوار مشکی تنگ.. کفشمو پوشیدم رفتم پایین یدونه از نون برنجی هارو برداشتم رفتم بیرون از خونه و سمت اون باشگاه معروف بالرین رفتم.. من از بچگی دوست داشتم بالرین بشم اما پدرم نه.. اون میگفت باید پستچی بشم چون خودش اینجوری بود...
+اینجاس چقدر بزرگه عَ
رفتم داخل پسری اونجا درحال تمرین کردن بود محو تماشا شده بودم که صدای اقای پارک هو این اومد
=به به پسر گلم خوش اومدید
+سلام اقای پارک ممنون
=برو لباساتو عوض کن..
+بله..
*میره تو اتاق پروف لباس هاشو عوض میکنه*
+خب باید از کجا شروع کنم.؟
=اون پسر بهت یاد میده
+اون؟
=آره.. خیلی مهارت داره شاید بتونه بهت توی این چند مدتی که نیستم یادت بده
+بله..
×استاد خوب بودم.؟
=بله
×این کیه؟
=شاگرد جدید
=میخام تو بالرین رو بهش یاد بدی
×چی؟ من؟
=اره
×استاد.. اخه..
=اخه و اما و ولی نداریم
×چشم استاد
=خب دیگه من میرم.. مواظب خودتون باشید.. خداحافظ
× +:*باهم دیگه*چشم اقای پارک شماهم همینطور خداحافظ
×خب پسر جون اسمت چیه؟
+کیم تهیونگ
×خب..
+اسم توچیه؟
×جئون جونگکوک
+*یاد خوابش میوفته*
+تو.. تو..
×میریم سر تمرینات اول خودتو گرم کن حرکاتی که روی پوستر هست رو انجام بده
- ۲.۹k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط