رمانبازگشت عشق
رمان:☄️بازگشت عشق☄️
پارت دو
رینگ گوشی توانا زنگ خورد
توانا:الو یاعیز بله
یاعیز:کجای
توانا:الان از کیک فروشی بیرون اومدم دارم میام اونجا
یاعیز:باشه پس میبینمت بای
توانا:میبینمت بای بای
تالار تولد
توانا:سلام من اومدم کارا در چه خاله
یاعیز دیگه تمومه بریم پیش بقیه زود تر که باید ببینیم چطور چاعان رو راضی کنیم
توانا:باشه بریم
آردا:اووووو بلاخره توانا هم رسید حالا بگید چی کار میکنید چاعان رو چطور میخواید بیرون بیارید🤔
توانا :با حرف زدن ،راستی استاد صالح کجاست
یاعیز:خونش اون میاد نگران نباشید ولی گفت هیچ دخالتی تو آوردن چاعان نمی کنه
توانا:اشکال نداره همین که میاد خوبه خوب بریم پیش و چاعان تا اونم راضی کنیم آردا تو همین جا بمون و به مهمونا خوشآمد بگو
آردا:خوب من نمیخواستم خودمو اذیت کنم خدا کمکتون کنه
یاعیز و توانا سوار ماشین شدن
خونه چاعان
در زدن چاعان باز کرد
تواناو یاعیز :سلام
رفتن تو
توانا:چاعان یه چیزی میگم ولی نباید نه بگی شیفتم شد
یاعیز :راست میگه
چاعان :بستگی داره چی بگی
توانا:باید از حبس بیرون بیای و باهاشون بیای
چاعان :گفتم من بیرون نمیام
توانا :بسه دیگه ۲ساله که خودتو حبس کردی بابا بسه باید بیای زود باش برو لباساتو عوض کن بریم
یاعیز:توانا راست میگه
چاعان :چه گیری دادین😮💨
یاعیز: قیافتو اینجوری نکن میدونم حالت بد ولی نباید اینجوری خودتو اذیت کنی زود باشه بریم
توانا و یاعیز کلی با چاعان حرف زدن تا راضی ش کردن و سوار ماشین شدن و به تالار تولد رسیدن پیاده شدن وارد تالار شدن
آردا:اومدن حاضر باشید ۳,۲,۱
همه:سورپرایز تولدت مبارک🎉
چاعان:از همتون ممنونم🥹
صالح :ما ممنونیم که اومدی تولدت مبارک پسرم 🎉
صالح پدر چاعان
توانا:تولدت مبارک
یاعیز : تولدت مبارک
آردا: تولدت مبارک
چاعان:ممنونم
پایان پارت ۲
نویسنده :خودم
اصکی برای رمان ممنوع
امید وارم خوشتون بیاد🥹
پارت دو
رینگ گوشی توانا زنگ خورد
توانا:الو یاعیز بله
یاعیز:کجای
توانا:الان از کیک فروشی بیرون اومدم دارم میام اونجا
یاعیز:باشه پس میبینمت بای
توانا:میبینمت بای بای
تالار تولد
توانا:سلام من اومدم کارا در چه خاله
یاعیز دیگه تمومه بریم پیش بقیه زود تر که باید ببینیم چطور چاعان رو راضی کنیم
توانا:باشه بریم
آردا:اووووو بلاخره توانا هم رسید حالا بگید چی کار میکنید چاعان رو چطور میخواید بیرون بیارید🤔
توانا :با حرف زدن ،راستی استاد صالح کجاست
یاعیز:خونش اون میاد نگران نباشید ولی گفت هیچ دخالتی تو آوردن چاعان نمی کنه
توانا:اشکال نداره همین که میاد خوبه خوب بریم پیش و چاعان تا اونم راضی کنیم آردا تو همین جا بمون و به مهمونا خوشآمد بگو
آردا:خوب من نمیخواستم خودمو اذیت کنم خدا کمکتون کنه
یاعیز و توانا سوار ماشین شدن
خونه چاعان
در زدن چاعان باز کرد
تواناو یاعیز :سلام
رفتن تو
توانا:چاعان یه چیزی میگم ولی نباید نه بگی شیفتم شد
یاعیز :راست میگه
چاعان :بستگی داره چی بگی
توانا:باید از حبس بیرون بیای و باهاشون بیای
چاعان :گفتم من بیرون نمیام
توانا :بسه دیگه ۲ساله که خودتو حبس کردی بابا بسه باید بیای زود باش برو لباساتو عوض کن بریم
یاعیز:توانا راست میگه
چاعان :چه گیری دادین😮💨
یاعیز: قیافتو اینجوری نکن میدونم حالت بد ولی نباید اینجوری خودتو اذیت کنی زود باشه بریم
توانا و یاعیز کلی با چاعان حرف زدن تا راضی ش کردن و سوار ماشین شدن و به تالار تولد رسیدن پیاده شدن وارد تالار شدن
آردا:اومدن حاضر باشید ۳,۲,۱
همه:سورپرایز تولدت مبارک🎉
چاعان:از همتون ممنونم🥹
صالح :ما ممنونیم که اومدی تولدت مبارک پسرم 🎉
صالح پدر چاعان
توانا:تولدت مبارک
یاعیز : تولدت مبارک
آردا: تولدت مبارک
چاعان:ممنونم
پایان پارت ۲
نویسنده :خودم
اصکی برای رمان ممنوع
امید وارم خوشتون بیاد🥹
- ۲.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط