پارت ۸
پارت ۸
ویو تهیونگ
که یهو لیا اومد پیشمون و گفت
&سلام به همگی تهیونگ عشقم ...کوکی جونم خبر ازدواجشون رو بهت گفت
=اولا من عشق تو نیستم دوم اره گفت سوم
به تو ربطی نداره چهارم من خودم دوست دختر دارم
&اینه دوست دخترت
که هانا گفت
×این اسم داره این به درخت میگن
&حالا هرچی اسمت چیه
×هانا
&خوشبختم
×من نیستم
&خب از مهمونی لذت ببرین
ویو لیا
باید جونگکوک رو مال خودم کنم رابطه ی ات و جونگکوک رد بهم بزنم هر جوری که شده باید رابطشونو بهم بزنم که یهو جونگکوک دست اون دختر رو گرفت رفت رو استیج و به هه گفت
_همگی یه لحظه به من نگاه کنید
همه ساکت شدن واقعا باورم نمیشه داشت خبر ازدواجشون رو با اون دختر اعلام میکرد من باید کاری کنم از هم دیگه طلاق بگیرن
ویو ات
کوک دستمو یهو کشید و گفت
_وقتشه
+باشه
رفتیم گفت
_همگی یه لحظه به من نگاه کنید
خانمی با یه اقایی که فکر کنم مامان و بابایی جونگکوک باشه به سمتون اومدن و گفت
ب/ج:چیشده پسرم این دختر خانم کیه پیشت
_هیچی اوبا فقط میخوام یه خبر بدم این دختر خانم هم عروس شما هست
ب/ج:چی؟ تو مطمئنی
_اره ما عاشق همیم مگه نه ات
دستپاچه شدم گفتم
+چی..اره اره البته ما همدیگرو خیلی دوست داریم
م/ج:عزیزم ولش کن دیگه پسرم بزرگ شده عاشق شده مشکلی نداره دخترم چقدر تو خوشگلی
+خجالتم ندید چشاتون خوشگل میبینه
_خب میخوایم فردا شب بریم خواستگاری ات
ب/ج:خیلی خب پسرم دخترم تو امشب به مامان بابات بگو ما فردا شب میایم خواستگاریت
+چییی؟
_اره دیگه فردا میایم خواستگاریت مگه بهت نگفتم
+آهان یادم اومد اره چشم امشب باهاشون حرف میزنم
ویو نویسنده
لیا به خبرنگار ها گفته بود بیان به اونجا چون رئیس بزرگترین شرکته ها میخواد ازدواج کنه و این خبر پخش بشه آورده بود چون یه نقشه داشت اگه جونگکوک عصبی میشد و نمیخواست کسی بفهمه به یه نتیجه میرسید که ات و جونگکوک همو دوست ندارن و اگه چیزی نمیگفت یعنی همو دوست دارن و میخوان کل جهان از عشقشون باخبر بشه
ویو تهیونگ
که یهو لیا اومد پیشمون و گفت
&سلام به همگی تهیونگ عشقم ...کوکی جونم خبر ازدواجشون رو بهت گفت
=اولا من عشق تو نیستم دوم اره گفت سوم
به تو ربطی نداره چهارم من خودم دوست دختر دارم
&اینه دوست دخترت
که هانا گفت
×این اسم داره این به درخت میگن
&حالا هرچی اسمت چیه
×هانا
&خوشبختم
×من نیستم
&خب از مهمونی لذت ببرین
ویو لیا
باید جونگکوک رو مال خودم کنم رابطه ی ات و جونگکوک رد بهم بزنم هر جوری که شده باید رابطشونو بهم بزنم که یهو جونگکوک دست اون دختر رو گرفت رفت رو استیج و به هه گفت
_همگی یه لحظه به من نگاه کنید
همه ساکت شدن واقعا باورم نمیشه داشت خبر ازدواجشون رو با اون دختر اعلام میکرد من باید کاری کنم از هم دیگه طلاق بگیرن
ویو ات
کوک دستمو یهو کشید و گفت
_وقتشه
+باشه
رفتیم گفت
_همگی یه لحظه به من نگاه کنید
خانمی با یه اقایی که فکر کنم مامان و بابایی جونگکوک باشه به سمتون اومدن و گفت
ب/ج:چیشده پسرم این دختر خانم کیه پیشت
_هیچی اوبا فقط میخوام یه خبر بدم این دختر خانم هم عروس شما هست
ب/ج:چی؟ تو مطمئنی
_اره ما عاشق همیم مگه نه ات
دستپاچه شدم گفتم
+چی..اره اره البته ما همدیگرو خیلی دوست داریم
م/ج:عزیزم ولش کن دیگه پسرم بزرگ شده عاشق شده مشکلی نداره دخترم چقدر تو خوشگلی
+خجالتم ندید چشاتون خوشگل میبینه
_خب میخوایم فردا شب بریم خواستگاری ات
ب/ج:خیلی خب پسرم دخترم تو امشب به مامان بابات بگو ما فردا شب میایم خواستگاریت
+چییی؟
_اره دیگه فردا میایم خواستگاریت مگه بهت نگفتم
+آهان یادم اومد اره چشم امشب باهاشون حرف میزنم
ویو نویسنده
لیا به خبرنگار ها گفته بود بیان به اونجا چون رئیس بزرگترین شرکته ها میخواد ازدواج کنه و این خبر پخش بشه آورده بود چون یه نقشه داشت اگه جونگکوک عصبی میشد و نمیخواست کسی بفهمه به یه نتیجه میرسید که ات و جونگکوک همو دوست ندارن و اگه چیزی نمیگفت یعنی همو دوست دارن و میخوان کل جهان از عشقشون باخبر بشه
- ۱۱۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط