راز پنهان
" راز پنهان "
-005-
#Hidden_secret
—-—-—-—-—-—-—-—
...
تصمیم گرفتم برم توی یکی از پارک های اطرف بشینم و اون نامه ای که همراه دارو ها تو پلاستیک بود رو بخونم....
کنار نامه یه کلید بود نمیدونستم واسه کجاست ولی یه زنجیر داشت، انداختم اش گردنم. حتما چیز مهمی عه. نامه رو باز کردم...
""
سلام چوچو. ببخشید ولی باید میرفتم ماموریت، نشد بیدارت کنم و خداحافظی کنم ولی خب برات این نامه رو گذاشتم. میدونستم اگه به بار دعوت کنم باز مست میکنی ولی دلم میخواست قبل رفتنمم با هم کمی خوش باشیم..
راستی حتما باز یه سردرد شدید داری مگه نه؟ اثرات بعد مستی ات عه البته چرا نمی دونم با اینکه عقل توی اون جمجمه ات نیست باز سردرد میگیریاا....
""
همین کلمه کافی بود باز بره روی مخم اههه خدا لعنت اش کنع دفعه بعدی که ببینمش چنان میزنمش که بفهمه کی مخ نداره. مردک بانداژی ، نامه رو مچاله کردم انداختم توی کیسه.
بهتر اعصاب خودم رو با خودندن نامه خراب نکنم. همینطور که نشسته بودم یه گربه رو دیدم که یه ماهی توی دهن اش بود و داشت میرفت.. واستاد و یه نگاه به من کرد اون سنسی بود..
چویا: عه سلام سنسی. میخوای نهار بخوری؟ مگه الان صبح نیست...
ماهی رو گذاشت بغل پام و از لبه شلوارم میکشید. چی میخواست از من؟
چویا: سنسی چیشده بخدا زبون گربه ای بلد نیستم ــ
ام شاید میخوای باهات بیام؟
و سنسی جلو جلو راه افتاد انگار حدس ام درست بود.
خب واقعا دازای راست میگفت! این گربه همچی رو راجب شهر میدونه.. دازای ـ یعنی الان داره چیکار میکنه؟ ایکاش میدونستم..
تا به خودم اومدم نه تنها گربه رو گم کردم بلکه خودم هم گم شدم.
چویا: واقعا عالیه. ای خدا لعنت کنهه دازایییی همش مقصر تویییی. حتی وقتی نیستی هم توی ذهنم رو مخ ام راه میرییی یعنی من ازت خلاصی ندارممم.اروم باش.. اروم باش
کشیدن چندتا نفس عمیق
چویا: چویا حداقل گوشیت پیشت عه میتونی زنگ بزنی یا از نقشه ای چیزی کمک بگیری..
یکی: فک کنم باید بری دکتر انگار شما خود درگیری دارید..
تازه متوجه شدم یه مدت دارم با خودم حرف میزنم. گند زدم.. فک کنم ابروم رفت باشه. برگشتم که ببینم طرف کیه. یه مرد بود که یه کتاب توی دستاش بود.
چویا: ببخشید شما کی باشی.؟؟
مرد.: فقط یه نویسنده.. اسم من....
*ادامه دارد
-005-
#Hidden_secret
—-—-—-—-—-—-—-—
...
تصمیم گرفتم برم توی یکی از پارک های اطرف بشینم و اون نامه ای که همراه دارو ها تو پلاستیک بود رو بخونم....
کنار نامه یه کلید بود نمیدونستم واسه کجاست ولی یه زنجیر داشت، انداختم اش گردنم. حتما چیز مهمی عه. نامه رو باز کردم...
""
سلام چوچو. ببخشید ولی باید میرفتم ماموریت، نشد بیدارت کنم و خداحافظی کنم ولی خب برات این نامه رو گذاشتم. میدونستم اگه به بار دعوت کنم باز مست میکنی ولی دلم میخواست قبل رفتنمم با هم کمی خوش باشیم..
راستی حتما باز یه سردرد شدید داری مگه نه؟ اثرات بعد مستی ات عه البته چرا نمی دونم با اینکه عقل توی اون جمجمه ات نیست باز سردرد میگیریاا....
""
همین کلمه کافی بود باز بره روی مخم اههه خدا لعنت اش کنع دفعه بعدی که ببینمش چنان میزنمش که بفهمه کی مخ نداره. مردک بانداژی ، نامه رو مچاله کردم انداختم توی کیسه.
بهتر اعصاب خودم رو با خودندن نامه خراب نکنم. همینطور که نشسته بودم یه گربه رو دیدم که یه ماهی توی دهن اش بود و داشت میرفت.. واستاد و یه نگاه به من کرد اون سنسی بود..
چویا: عه سلام سنسی. میخوای نهار بخوری؟ مگه الان صبح نیست...
ماهی رو گذاشت بغل پام و از لبه شلوارم میکشید. چی میخواست از من؟
چویا: سنسی چیشده بخدا زبون گربه ای بلد نیستم ــ
ام شاید میخوای باهات بیام؟
و سنسی جلو جلو راه افتاد انگار حدس ام درست بود.
خب واقعا دازای راست میگفت! این گربه همچی رو راجب شهر میدونه.. دازای ـ یعنی الان داره چیکار میکنه؟ ایکاش میدونستم..
تا به خودم اومدم نه تنها گربه رو گم کردم بلکه خودم هم گم شدم.
چویا: واقعا عالیه. ای خدا لعنت کنهه دازایییی همش مقصر تویییی. حتی وقتی نیستی هم توی ذهنم رو مخ ام راه میرییی یعنی من ازت خلاصی ندارممم.اروم باش.. اروم باش
کشیدن چندتا نفس عمیق
چویا: چویا حداقل گوشیت پیشت عه میتونی زنگ بزنی یا از نقشه ای چیزی کمک بگیری..
یکی: فک کنم باید بری دکتر انگار شما خود درگیری دارید..
تازه متوجه شدم یه مدت دارم با خودم حرف میزنم. گند زدم.. فک کنم ابروم رفت باشه. برگشتم که ببینم طرف کیه. یه مرد بود که یه کتاب توی دستاش بود.
چویا: ببخشید شما کی باشی.؟؟
مرد.: فقط یه نویسنده.. اسم من....
*ادامه دارد
- ۹۸۰
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط