{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز پنهان

" راز پنهان "
-004-
#Hidden_secret  
—-—-—-—-—-—-—-—
...
واقعا روی مخ من بود البته خیلی مست بودم اروم سرمو گذاشتم روی میز سعی میکردم حرفاشو گوش کنم ولی خب واقعا همش نقشه بود.

    اینکه دعوتم کنه بار و بره روی اعصابم،  تا من مست بشم تا هیچی از امشب نفهمم. این نقطه ضعفم بود؛ وقتی مست میشدم چیزی یادم نمی موند و اون اینو خوب میدونست..

      هرچی نباشه ما همکاریم. یه مدت طولانی حتی هم خونه بودیم، با اینکه اتاقای متفاوت داشتیم. من اوایل از ترس در رو قفل میکردم. ولی خب اروم اروم شناختمش همینجور که اون منو میشناسه.

  دازای: چوچو میدونی این رویاهایی یا به قول خودت کابوس  شاید بی دلیل نیست که ما میبینمشون.

     چهرش جدی بود و خیلی رک حرفشو میزد. معلوم بود مهمه، این حالت اش ترسناک بود. من دازای رو توی حالت عادی بیشتر دوست دارم..

دازای: چویا  نمیدونم چرا ولی به تازگی برام واضح تر میشه. 

  بلند شد و اروم یه بطری دیگه از پتر. و. س رو بهم داد.  اصلا کلا حواسم نبود نباید مست شم، این حرف اش کاملا هوش وحواس رو ازم گرفت؛ کابوس ها. 

از وقتی دازای رو دیدم شروع شد؟ شاید..  زمان دقیق اش رو خوب یادم نیست  ولی تا قبل دازای اینجوری کابوس نمیدیدم.
اونم  انقدر نا مفهموم  انگار که میخواد یچی رو از خاطراتم مخفی کنه.

بلند شد و بطری رو ازم گرفت و کت ام رو از زمین برداشت..
بعد اونو انداخت روی شونه هام و دوباره نشست و بهم زل زد. چرا، چرا اون انقدر خاص و عجیب بود. اه لعن. تی..

  چویا: اصلا واسه چی گفتی بیام اینجا ها؟ زودتر بگووو!مگه اینکه فقط بیای روی مخم ها؟  اههه خدا لع. نتت کنه دازای

     به حرفم خندید..  ایکاش میدونست خند هاش چقدر قشنگ عه.اه اصلا چی میگم شاید اثر مستی عه.. شاید ولی حس میکنم یچیزی شده.. یه چیزی

دازای: قرار بود یچی رو بهت بگم ولی خب بهتر نیست بزاریم واسه بعد این ماموریت؟  مگه نه چوچو؟  تازه تو مستیااا

چویا: اههههه،  کار خودتت عههه،  نقشه بود برییی رو مخ ام هااا

و باز دوباره افتادیم به جون هم..
........

         سرم داره میترکه. کلی بطری خالی روی میز بود. و یه پلاستیک که توش دارو بود. رفتم طرف صاحب بار تا حساب کنم ولی خب انگار دازای ما من هم حساب کرده بود. 

      از بار زدم بیرون و  از مغاره روبه روش یدونه بطری اب گرفتم و دارو رو خوردم تا کمی سر دردم اروم بگیره. با این سر درد نمیتونستم موتور سواری کنم  .مجبور شدم موتور نازنینم  رو بزارم اینجا و برم.

        ولی نمی شد ولش کنم.تازه الان حوصله مافیارو هم نداشتم احتمالا اوایل صبح عه پس تصمیم گرفتم برم  توی یکی از پارک های اطرف بشینم و اون نامه ای که همراه دارو ها تو پلاستیک بود رو بخونم....

*ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

" راز پنهان " -005-#Hidden_secret  —-—-—-—-—-—-—-—...    ...

رمان دومم ام

راز پنهان " -003-#Hidden_secret  —-—-—-—-—-—-—-—   یه پیا...

راز. پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط