{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد
از این بی آبرویی نام ما آوازه می گیرد

من از خوش باوری در پیله ی خود فکر می کردم
خدا دارد فقط صبر مرا اندازه می گیرد

به روی ما به شرط بندگی در می گشاید عشق
عجب داروغه ای! باج سر دروازه می گیرد

چرا ای مرگ می خندی؟ نه می خوانی، نه می بندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه می گیرد

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم
نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

فاضل نظری
دیدگاه ها (۱)

یک‌دم برون نمی‌رود از سر خیال تواین بی‌تو حال ماست، چگونه‌ست...

یا مرا با خود ببر آنجا که هستی،یا بیا...!#بیدل_دهلوی

نه دلی ماند و نه دینیز پیِ غارت عشقآه ازین فتنه که برخاست،ام...

خیره !در فکر فرو رفته بودم ...در فکر هزار راه رفته و نرفته س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط