من نمی دانم که چرا
من نمی دانم که چرا
مردمان شهرم
با موسیقی باد می لرزند
با غرش آسمان می ترسند
از خیسی باران گریزانند
و به شب می گویند سیاه
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
زیر باران
زره چتر به سر میگیرند !
و آرامش شبنم و برگ چمن را
زیر پا می اندازند
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
می دوند این سو آن سو
و نمی بینند زیبایی پر های کبوتر را
و چرا با احساس
این چنین می جنگند ؟
وتب و تابی ، آنی
نمی پرسند چرا ؟
معبود کجاست ؟
من نمی دانم که چرا
مردمان شهرم
دیگر در طاقچه های دلشان
شمعدانی نیست
مردمان شهرم
با موسیقی باد می لرزند
با غرش آسمان می ترسند
از خیسی باران گریزانند
و به شب می گویند سیاه
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
زیر باران
زره چتر به سر میگیرند !
و آرامش شبنم و برگ چمن را
زیر پا می اندازند
من نمیدانم که چرا
مردمان شهرم
می دوند این سو آن سو
و نمی بینند زیبایی پر های کبوتر را
و چرا با احساس
این چنین می جنگند ؟
وتب و تابی ، آنی
نمی پرسند چرا ؟
معبود کجاست ؟
من نمی دانم که چرا
مردمان شهرم
دیگر در طاقچه های دلشان
شمعدانی نیست
- ۱.۲k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط