میرن پایین
میرن پایین
صورت و نصف بازوی هیروشی کبوده
آسامی خوشحاله
آنیا: چه موضوعی بود که هیروشی این شکلی شده
آسامی: ها ها ها هیچی(خنده مصنوعی)
بکی شونه هاشو رو میندازه بالا
آنیا: خب دیگه ما بریم......
و میرن خونه
آنیا وارد خونه میشه و با دامیان مواجه میشه
دامیان پاشو انداخته رو پاش و دست به سینه نشسته
آنیا: یاااا خدا...... وای...ترسیدم....عزیزم نباید سرکار باشی.؟؟؟؟
آسامی: اره بابا نباید؟؟؟؟
دامیان: عزیزم........کجا بودید ؟خانوادگی؟؟؟؟؟
آنیا: عام... خونه بکی(با خنده مصنوعی اینو گفت)
دامیان: چکار میکردید؟
آنیا: چرا اینقدر شکاک شدی؟؟؟؟؟
دامیان: نه آخه میدونی؟ باید بهم بگی
آنیا : بیا بریم بالا
آنیا سیر تا پیاز داستان هیروشی و آسامی رو برای دامیان تعریف کرد
دامیان از عصبانیت داره دود میده.
دامیان: چ....چی؟؟؟؟؟؟؟ مننننن کجایییییییییی کارمممممممممممممم اشتباههههههههه بوددددددددددددددددددد که بچه ۱۷ سالم بره با یک الدنگ تر از خودش دوستتتتتت بشهععه؟؟؟
آنیا: کاش دوست بودن...
دامیان: چییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟
دوســـــــــتتتتتتتت نیسسسســــتن؟؟؟؟؟؟؟
آنیا: بهتره ندونی
دامیان: نگو برا همین خونه نیومد.
آنیا: اوهوم ...
دامیان غش میکنه
آنیا: ای وای ..... پترا آب قند رو بیارررر
دامیان بهوش میاد.
آنیا: عزیزم خوبی ؟
دامیان: اوهوم
دامیان: آنیا.... خوابتو دیدم.
آنیا میخنده: چی؟😅
دامیان به افق خیره میشه.
دامیان: داشتی میخندیدی(: . حدودا اونجا ۱۶ سالت بود....
آنیا: دامیان.... معنی این خواب چی میتونه باشه؟؟؟
دامیان: نمیدونم
آنیا: اینکه قدر منو بیشتر بدونی پسر دوم .
دامیان: هی دهاتی . اینطوری حرف نزن
آنیا: هی پسر دوم اینقدر عوضی نباش
ایتسوکی و آسامی: دارن دعوا میکنن؟
دامیان و آنیا هردو میزنن زیر خنده🤭
آنیا: هی.... اگه بابات نامزد نمیکرد مارو چی میشد؟
دامیان: من بهت نمیرسیدم. تو خیلی دختر خوش شانسی هستی. هه....هرکسی این شانس نصیبش نمیشه خانم کوچولو .
آنیا : ایش..... بخدا اگه این دو تا بچه رو نداشتیم ولت میکردم میرفتم.
دامیان: تچ...👩🏻🦲
دامیان: داشتم به یه دختر کوچولو.....
آنیا: نه نه ...... حرفشم نزن......
دامیان: اره اره ..... حرفشم میزنم
آنیا: نه نه نه نه نه
دامیان: اره اره آره آره
آنیا: تو چرا اینقدر بچه دوست داری؟؟؟؟
دامیان: کی گفته؟ من اصلا از نیم وجبی ها خوشم نمیاد. تنها بچه هایی که میتونم تحمل کنم بچه ها خودمم
آنیا: هی..... من پیر شدم. بعدشم تازه چند میلیون پول باشگاه دادم بیام رو فرم.
دامیان: هی چی میگی؟ تو تازه ۳۲ سالت شده.
آنیا: تو چی . تو پیر شدی.
دامیان: چیییییییییی؟؟؟؟؟؟ مننننن پیرممممم؟؟؟؟
احمق من فقط یکسال ازت بزرگترممممممم
آنیا: 😼آروم باش اروم😼🧑🏿🚀
آسامی: من اصلا یه خواهر برادر نمیخوام.....ایتسوکی خودش خیلی بود
ایتسوکی: دلم یه داداش میخواد که باهم برینیم به اعصابت آبجی.....
آسامی: دهنت رو ببند یا میبندم.
صورت و نصف بازوی هیروشی کبوده
آسامی خوشحاله
آنیا: چه موضوعی بود که هیروشی این شکلی شده
آسامی: ها ها ها هیچی(خنده مصنوعی)
بکی شونه هاشو رو میندازه بالا
آنیا: خب دیگه ما بریم......
و میرن خونه
آنیا وارد خونه میشه و با دامیان مواجه میشه
دامیان پاشو انداخته رو پاش و دست به سینه نشسته
آنیا: یاااا خدا...... وای...ترسیدم....عزیزم نباید سرکار باشی.؟؟؟؟
آسامی: اره بابا نباید؟؟؟؟
دامیان: عزیزم........کجا بودید ؟خانوادگی؟؟؟؟؟
آنیا: عام... خونه بکی(با خنده مصنوعی اینو گفت)
دامیان: چکار میکردید؟
آنیا: چرا اینقدر شکاک شدی؟؟؟؟؟
دامیان: نه آخه میدونی؟ باید بهم بگی
آنیا : بیا بریم بالا
آنیا سیر تا پیاز داستان هیروشی و آسامی رو برای دامیان تعریف کرد
دامیان از عصبانیت داره دود میده.
دامیان: چ....چی؟؟؟؟؟؟؟ مننننن کجایییییییییی کارمممممممممممممم اشتباههههههههه بوددددددددددددددددددد که بچه ۱۷ سالم بره با یک الدنگ تر از خودش دوستتتتتت بشهععه؟؟؟
آنیا: کاش دوست بودن...
دامیان: چییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟
دوســـــــــتتتتتتتت نیسسسســــتن؟؟؟؟؟؟؟
آنیا: بهتره ندونی
دامیان: نگو برا همین خونه نیومد.
آنیا: اوهوم ...
دامیان غش میکنه
آنیا: ای وای ..... پترا آب قند رو بیارررر
دامیان بهوش میاد.
آنیا: عزیزم خوبی ؟
دامیان: اوهوم
دامیان: آنیا.... خوابتو دیدم.
آنیا میخنده: چی؟😅
دامیان به افق خیره میشه.
دامیان: داشتی میخندیدی(: . حدودا اونجا ۱۶ سالت بود....
آنیا: دامیان.... معنی این خواب چی میتونه باشه؟؟؟
دامیان: نمیدونم
آنیا: اینکه قدر منو بیشتر بدونی پسر دوم .
دامیان: هی دهاتی . اینطوری حرف نزن
آنیا: هی پسر دوم اینقدر عوضی نباش
ایتسوکی و آسامی: دارن دعوا میکنن؟
دامیان و آنیا هردو میزنن زیر خنده🤭
آنیا: هی.... اگه بابات نامزد نمیکرد مارو چی میشد؟
دامیان: من بهت نمیرسیدم. تو خیلی دختر خوش شانسی هستی. هه....هرکسی این شانس نصیبش نمیشه خانم کوچولو .
آنیا : ایش..... بخدا اگه این دو تا بچه رو نداشتیم ولت میکردم میرفتم.
دامیان: تچ...👩🏻🦲
دامیان: داشتم به یه دختر کوچولو.....
آنیا: نه نه ...... حرفشم نزن......
دامیان: اره اره ..... حرفشم میزنم
آنیا: نه نه نه نه نه
دامیان: اره اره آره آره
آنیا: تو چرا اینقدر بچه دوست داری؟؟؟؟
دامیان: کی گفته؟ من اصلا از نیم وجبی ها خوشم نمیاد. تنها بچه هایی که میتونم تحمل کنم بچه ها خودمم
آنیا: هی..... من پیر شدم. بعدشم تازه چند میلیون پول باشگاه دادم بیام رو فرم.
دامیان: هی چی میگی؟ تو تازه ۳۲ سالت شده.
آنیا: تو چی . تو پیر شدی.
دامیان: چیییییییییی؟؟؟؟؟؟ مننننن پیرممممم؟؟؟؟
احمق من فقط یکسال ازت بزرگترممممممم
آنیا: 😼آروم باش اروم😼🧑🏿🚀
آسامی: من اصلا یه خواهر برادر نمیخوام.....ایتسوکی خودش خیلی بود
ایتسوکی: دلم یه داداش میخواد که باهم برینیم به اعصابت آبجی.....
آسامی: دهنت رو ببند یا میبندم.
- ۳۷۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط