{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spyfamily

spy×family
فصل•۳•پارت•۳۶•

آسامی اونروز استثناً خونه بود

بکی و آنیا نشستن رو مبل.

آسامی : سلام مادر....... سلام خاله بکی.

بکی : سلام عزیزم .... از هیروشی چه خبر حالش خوبه امروز و دیروز خونه نبود .

آسامی جا میخوره: خاله شما هی.هیروشی رو از کجا میشناسید؟

بکی: عزیزم من مادرشم😅


آسامی چند قدم می‌ره عقب: هههه جدی ؟؟؟؟؟ چههه جالببببب😅😅😅ماماننن تو میدونستی؟؟؟؟ آسامی که نمیدوستت😅


ذهن اسامی«نباید بفهمه به پسرش مشت زدم»

آنیا: اره عزیزم جالبه😅

بکی می‌ره .

آنیا: عزیزم خودمم تازه فهمیدم

آسامی: مامانی این دیگه چی بود🤣😭دوست صمیمیت مادر پسریه که ازم متنفره و منم همینطور🤣💔

آنیا: عزیزم تو فقط ۸. ۹ سالته 😑

آسامی: هرچی حالا......

ایتسوکی : من اومدم....


آنیا:ایتسوکییییی کجا بودی نگرانت شدم

ایتسوکی: ببخشید ترافیک بود...

باشه باشه شام بخورید برید بخوابید
دیدگاه ها (۲)

مبارک باشه مرسی از حمایت هاتوننننننن💋🌚

به دلیل حمایت کم(از پست ها و پارت ها وگرنه شما مارو ۱۰۰ تایی...

spy×familyفصل•۳•پارت•۳۵•یکروز زنگ در عمارت به صدا میاددر رو ...

توجه عزیزان من تا تونستم پارت دادم هنوز هم جا دارم که پارت ب...

بکی در رو باز می‌کنه بکی: سلاممممممم آنیا جونمممآنیا: سلام ب...

spy × family فصل۳پارت۳۹فردا تو مدرسههیروشی: هی کله صورتی..‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط