{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم ، یکی از اسباب بازی هایم زیر چرخ های ماشین ،

بچه که بودم ، یکی از اسباب بازی هایم زیر چرخ های ماشین ، آسیب دید و بعد از آن ، دیگر برای بازی مناسب نبود ، اما من هنوز هم دوستش داشتم .
همه ی اطرافیان می گفتند که اسباب بازی شکسته را نگه ندارم یا اینکه آن را بدهم برود و بهترش را برایم می خرند ، من اما گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و محکم بغلش می گرفتم و می بردمش گوشه ای و با آن بازی می کردم ، تازه هرچه منعم می کردند ، اسباب بازی ام عزیز تر می شد !
تا اینکه یک روز ، لبه های تیزش ، دستم را بدجور برید ، خون را که دیدم ؛ زدم زیر گریه و طلبکارانه به اسباب بازیِ شکسته ام نگاه کردم و تازه فهمیدم که چقدر دوستش ندارم !
مادرم دستانم را پانسمان و اشک های مرا پاک کرد و من بدون هیچ حرف و اشاره ای دویدم و اسباب بازیِ شکسته را برداشتم و انداختمش دور ...
انگار لازم بود حتما زخمی ام کند تا دست از خواستنش بردارم !
گاهی هزاران نفر هم جمع شوند و از بدیِ انتخاب های ما بگویند ، فایده ای ندارد ؛
ما عادت کرده ایم که الزاما زخمی شویم و آسیب ببینیم ، تا رها کنیم ،
شاید باید کنار اینهمه درسی که خواندیم ؛ رها کردن را هم یادمان می دادند .


‌‌
دیدگاه ها (۵)

امروزصبح آماندا تا من را دیدگفت: "چه پولیور قشنگی،خیلی بهت م...

تو پدر خوبی میشی ...‌اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همس...

عجیبه…بعضی‌ها آن‌قدر درگیر بازی‌های رسانه‌ای میشن که حتی از ...

شخصیت های سایه های کلاغ آوا دختری ۲۲ ساله، باهوش، جسور اما ز...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط