{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل آرزوهایش را از میان هزاران گل چید و بوسید و به روی چشم

گل آرزوهایش را از میان هزاران گل چید و بوسید و به روی چشمانش گذاشت؛
نمی دانست خودش آرزویی بوده است که حالا به روی چشم ها جا دارد...
دیدگاه ها (۳)

از حال من بخواهی بدانی،ایستاده ام در میانه ی خودم و دستان و ...

تو در فنجان چایم غوطه میخوریلابه لای جزوه های کلاس عکاسی ام ...

این ابرهارا من در قاب پنجره نگذاشته امکه بردارماگر آفتاب نمی...

چرا نمیری دنبال آرزوهات؟منتظر چیزی هستی؟ترس از شکست؟ترس از م...

🔸ویراستی احمد مقیمی از عیادت مرحوم اکبر عبدی«چند روز قبل رفت...

افسانه‌ی گل صورتیپارت ششم | آرامش قبل از طوفانویو روستاخانه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط