{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل آرزوهایش را از میان هزاران گل چید و بوسید و به روی چشم

گل آرزوهایش را از میان هزاران گل چید و بوسید و به روی چشمانش گذاشت؛
نمی دانست خودش آرزویی بوده است که حالا به روی چشم ها جا دارد...
دیدگاه ها (۳)

از حال من بخواهی بدانی،ایستاده ام در میانه ی خودم و دستان و ...

تو در فنجان چایم غوطه میخوریلابه لای جزوه های کلاس عکاسی ام ...

این ابرهارا من در قاب پنجره نگذاشته امکه بردارماگر آفتاب نمی...

چرا نمیری دنبال آرزوهات؟منتظر چیزی هستی؟ترس از شکست؟ترس از م...

خوب استهمین که عشقدر تو فصل نمی ‌شناسدخوب است همین که می ‌شو...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۰۶برخورد بدی در سرش گشت و بدون توجه...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۱۴تهیونگ بو‌د که چشماش بسته شد و لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط