درخواستی وقتی پسر ساله تون زیاد بهت نزدیک میشه و این
درخواستی: وقتی پسر 18 ساله تون زیاد بهت نزدیک میشه و این باعث حسادت و غیرتی شدن جونگکوک میشه
#تک پارتی
#درخواستی
#جونگکوک
#Red_line
#jeon_jackson
#Jeon_victor
#jeon_rina
ویو جونگکوک
اصلاً نمیفهمم چرا هر بار که پامو میذارم توی سالن بدنسازی، انگار این بچهی هیجدهساله میخواد ثابت کنه بزرگ شده. نه، بزرگ نشده—فقط زیادی زور میزنه بزرگ دیده بشه.
اونم جلوی ا.ت.
و این… دیوونهم میکنه.
هنوز دستکشهامو درست نکرده بودم که دیدم ا.ت رفت سمتش. همون خندهی آروم، همون لحن گرم.
اما چیزی که خونمو به جوش آورد… اون بغل بود.
یه بغل ساده نبود.
طولانی بود.
خیلی طولانی.
و اون پسر؟
هیچجوره رفتار یه پسر با مامانش نبود. شونههاش رو عقب داد، انگار میخواست خودشو نشون بده. نزدیک شد… خیلی نزدیک.
چرا اونقدر نزدیک؟
چرا اینقدر راحت؟
چرا باید انقدر لم بده بهش؟
یهو دیدم دستم مشت شده. نه از روی زور—از روی چیزی که اسمش از گلوم پایین نمیرفت.
نگاهش کرد. اون لبخند نصفه، اون نگاه بالا، انگار میخواست بگه:
"دیدی؟ من قوی ترم. تو چی؟"
قلبم زد به دندههام.
نه از ضربان تمرین—از ضربان عصبی شدن.
ا.ت هنوز داشت حرف میزد، اما ذهن من فقط دنبال یک چیز بود:
این فاصله درست نیست.
اصلاً درست نیست.
رفتم جلو.
آروم.
ولی اونقدری که هر دو بفهمن من دارم میام.
گفتم:
«لازم نیست اینقدر بچسبی.»
از لحنم اصلاً خوشم نیومد، چون زیادی رک بود.
ولی نمیتونستم قورتش بدم.
نمیتونستم تماشا کنم.
پسر برگشت. چشم تو چشم شد.
چیزی داشت اون تو… یه جور چالش.
انگار خوشش میاومد اعصاب منو خط بندازه.
گفت:
«دارم مامانمو بغل میکنم. مشکلی داری؟»
مشکل؟
اگه میگفتم نه، دروغ بود.
اگه میگفتم آره، دعوا میشد.
ا.ت اومد وسط. دستشو گذاشت روی بازوم.
اون لمس… همون یه لحظه… آرومم کرد.
و همین آرامش، باعث شد که بیشتر بسوزم.
چرا؟
چون اون لمس باید برای من میبود.
نه برای رفع دعوا با یه بچه ۱۸ ساله که زیادی مردونه رفتار میکنه.
گفتم:
«مشکل من اینه که… رفتار تو معمولی نیست.»
پسر ابرو بالا انداخت.
درست مثل کسی که میگه: “بیا ببینم چقدر تحمل داری.”
ا.ت گفت:
«جونگکوک… چی شده؟»
چی شده؟
همینکه داری میبینی، همین که هرچی نگاه میکنم انگار این بچه یه چیزی فراتر از حدش میخواد.
همین که نمیدونه کجای دل من حساسترین نقطهست، اما ناخودآگاه همونجا رو فشار میده.
نفس کشیدم. آروم.
تا حدی که گلوم نسوزه.
گفتم:
«من فقط… خوشم نمیاد کسی از مرزت رد بشه. حتی اگه پسرموو باشه.»
سکوت افتاد.
سکوتی که از صدای وزنه هم سنگینتر بود.
پسر لبخند زد.
نه لبخند مهربون.
نه لبخند کودکی.
یه لبخند شبیه کسی که میگه:
"دیدمت. فهمیدمت. و شاید دوباره هم این کارو بکنم."
ا.ت دستمو فشار داد.
به نشونهی بس کن.
و من؟
فقط عقب رفتم.
برای اینکه بیشتر از این چیزی نگم.
برای اینکه کاری نکنم.
اما درونم…
درونم آتیش بود.
از اون آتیشهایی که خاموش نمیشن تا وقتی یکی چیزی رو توضیح نده.
تا یکی نگه این رفتاراش… از چیه.
شیطنت؟
لجبازی؟
یا یه چیزی که حتی خودش هم نمیفهمه چیه.
ولی یه چیز رو خوب میفهمم:
اگه دوباره اونطوری بغلش کنه…
اینبار فقط نگاه نمیکنم...
(شیطونه میگه بگیرم پسرشونو بکنم😃💔)
#تک پارتی
#درخواستی
#جونگکوک
#Red_line
#jeon_jackson
#Jeon_victor
#jeon_rina
ویو جونگکوک
اصلاً نمیفهمم چرا هر بار که پامو میذارم توی سالن بدنسازی، انگار این بچهی هیجدهساله میخواد ثابت کنه بزرگ شده. نه، بزرگ نشده—فقط زیادی زور میزنه بزرگ دیده بشه.
اونم جلوی ا.ت.
و این… دیوونهم میکنه.
هنوز دستکشهامو درست نکرده بودم که دیدم ا.ت رفت سمتش. همون خندهی آروم، همون لحن گرم.
اما چیزی که خونمو به جوش آورد… اون بغل بود.
یه بغل ساده نبود.
طولانی بود.
خیلی طولانی.
و اون پسر؟
هیچجوره رفتار یه پسر با مامانش نبود. شونههاش رو عقب داد، انگار میخواست خودشو نشون بده. نزدیک شد… خیلی نزدیک.
چرا اونقدر نزدیک؟
چرا اینقدر راحت؟
چرا باید انقدر لم بده بهش؟
یهو دیدم دستم مشت شده. نه از روی زور—از روی چیزی که اسمش از گلوم پایین نمیرفت.
نگاهش کرد. اون لبخند نصفه، اون نگاه بالا، انگار میخواست بگه:
"دیدی؟ من قوی ترم. تو چی؟"
قلبم زد به دندههام.
نه از ضربان تمرین—از ضربان عصبی شدن.
ا.ت هنوز داشت حرف میزد، اما ذهن من فقط دنبال یک چیز بود:
این فاصله درست نیست.
اصلاً درست نیست.
رفتم جلو.
آروم.
ولی اونقدری که هر دو بفهمن من دارم میام.
گفتم:
«لازم نیست اینقدر بچسبی.»
از لحنم اصلاً خوشم نیومد، چون زیادی رک بود.
ولی نمیتونستم قورتش بدم.
نمیتونستم تماشا کنم.
پسر برگشت. چشم تو چشم شد.
چیزی داشت اون تو… یه جور چالش.
انگار خوشش میاومد اعصاب منو خط بندازه.
گفت:
«دارم مامانمو بغل میکنم. مشکلی داری؟»
مشکل؟
اگه میگفتم نه، دروغ بود.
اگه میگفتم آره، دعوا میشد.
ا.ت اومد وسط. دستشو گذاشت روی بازوم.
اون لمس… همون یه لحظه… آرومم کرد.
و همین آرامش، باعث شد که بیشتر بسوزم.
چرا؟
چون اون لمس باید برای من میبود.
نه برای رفع دعوا با یه بچه ۱۸ ساله که زیادی مردونه رفتار میکنه.
گفتم:
«مشکل من اینه که… رفتار تو معمولی نیست.»
پسر ابرو بالا انداخت.
درست مثل کسی که میگه: “بیا ببینم چقدر تحمل داری.”
ا.ت گفت:
«جونگکوک… چی شده؟»
چی شده؟
همینکه داری میبینی، همین که هرچی نگاه میکنم انگار این بچه یه چیزی فراتر از حدش میخواد.
همین که نمیدونه کجای دل من حساسترین نقطهست، اما ناخودآگاه همونجا رو فشار میده.
نفس کشیدم. آروم.
تا حدی که گلوم نسوزه.
گفتم:
«من فقط… خوشم نمیاد کسی از مرزت رد بشه. حتی اگه پسرموو باشه.»
سکوت افتاد.
سکوتی که از صدای وزنه هم سنگینتر بود.
پسر لبخند زد.
نه لبخند مهربون.
نه لبخند کودکی.
یه لبخند شبیه کسی که میگه:
"دیدمت. فهمیدمت. و شاید دوباره هم این کارو بکنم."
ا.ت دستمو فشار داد.
به نشونهی بس کن.
و من؟
فقط عقب رفتم.
برای اینکه بیشتر از این چیزی نگم.
برای اینکه کاری نکنم.
اما درونم…
درونم آتیش بود.
از اون آتیشهایی که خاموش نمیشن تا وقتی یکی چیزی رو توضیح نده.
تا یکی نگه این رفتاراش… از چیه.
شیطنت؟
لجبازی؟
یا یه چیزی که حتی خودش هم نمیفهمه چیه.
ولی یه چیز رو خوب میفهمم:
اگه دوباره اونطوری بغلش کنه…
اینبار فقط نگاه نمیکنم...
(شیطونه میگه بگیرم پسرشونو بکنم😃💔)
- ۲.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط