{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقدرنزدیکیقصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_6

#Jeon_victor
#jeon_rina



چند روز از آن صبح و عصرِ شاعرانه گذشته بود؛ روزهایی که میانِ تهیونگ و الیزابت، چیزی شبیه به صمیمیت شکل گرفته بود. نه آن صمیمیتِ پرسر و صدای عاشقانه‌های افسانه‌ای، بلکه نزدیکیِ آرامی که از هم‌دردی و فهمیدنِ بی‌کلام می‌آمد.
آن روز، قصر برایشان خفه‌کننده‌تر از همیشه بود، پس با همراهیِ چند محافظ و تشریفاتی که بیشتر شبیه سایه بودند تا همراه، راهیِ بازارِ شهر شدند.

بازار، شلوغ و رنگارنگ بود؛ بوی نانِ تازه، ادویه، چرم و برفِ آب‌شده در هوا پیچیده بود. مردم با عجله از کنارشان رد می‌شدند و گاهی با احترام سر خم می‌کردند. الیزابت با لبخندی کم‌رنگ به مغازه‌ها نگاه می‌کرد، اما تهیونگ، با اینکه کنارش راه می‌رفت، انگار کمی دورتر از او قدم می‌زد؛ ذهنش درگیرِ چیزهایی بود که خودش هم نمی‌خواست نامشان را صدا بزند.

الیزابت، با آن زیباییِ خیره‌کننده و وقارِ خاصش، واقعاً چشم‌ها را به خودش جذب می‌کرد؛ همان زنی از جنسِ سکوت و شکوه، با هزاران خواستگارِ احتمالی که هر کدام حاضر بودند برای یک نگاهش، نصفِ دارایی‌شان را هم دود کنند. تهیونگ این را می‌دانست، اما در آن لحظه، بیشتر از هر چیز، داشت به این فکر می‌کرد که کنار او بودن، چقدر عجیب و در عین حال آرامش‌بخش است.

تا اینکه ناگهان ایستاد.

در میانِ جمعیت، کمی آن‌طرف‌تر، **اگاتا** را دید.

نه تنها اگاتا را...
بلکه او را در آغوشِ مردی دیگر دید.

دست‌های مرد با اطمینان دورِ او حلقه شده بود و اگاتا، با صورتی که تهیونگ نمی‌توانست از آنجا بخواند، بی‌حرکت در آغوشش ایستاده بود. انگار دنیا برای یک ثانیه از حرکت افتاد و صدای بازار، فریاد دست‌فروشان، تق‌تقِ چرخِ گاری‌ها، حتی نفس خودش، همه دور شد.

تهیونگ نگاهش را دزدید، اما خیلی دیر.

تصویر، مثل تیغی آرام و بی‌صدا، در ذهنش نشست.

الیزابت که متوجه تغییر ناگهانیِ حالِ او شده بود، آرام گفت:
«تهیونگ؟»

او چیزی نگفت. فقط فکش کمی سفت شد و انگشتانش دورِ دسته‌ی عصای تشریفاتی‌اش محکم‌تر شد.
الیزابت مسیر نگاهش را دنبال کرد و به صحنه رسید. چند لحظه سکوت کرد، بعد بدون اینکه بخواهد کنجکاوی‌اش را به رخ بکشد، آهسته گفت:
«او... برایت مهم است؟»

تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«بود.»
این یک کلمه بود، اما وزنش از چند جمله سنگین‌تر بود.

الیزابت چیزی نگفت. فقط کنار او ایستاد؛ نه به عنوان یک شاهدِ فضول، بلکه مثل کسی که می‌فهمد دیدنِ آدمی که روزی مهم بوده، کنارِ شخص دیگری، چه‌قدر می‌تواند آدم را از درون مچاله کند.

تهیونگ دوباره نگاه کرد. این بار نه از روی امید، بلکه از سرِ دردِ خاموش.
اگاتا دیگر همان زنِ قبل نبود؛ یا شاید تهیونگ آن را تازه می‌فهمید. آدم‌ها گاهی تا وقتی از دستشان نداده‌ای، تمامِ وجودشان را نمی‌بینی. بعد یک‌هو می‌فهمی که داشته‌ای، و حالا فقط خاطره‌اش مانده.

الیزابت خیلی آرام گفت:
«بیا برگردیم. لازم نیست بیشتر از این اینجا بمانی.»

تهیونگ سر تکان داد، اما قبل از حرکت، یک‌بار دیگر به آن سمت نگاه کرد.
مردی که کنارِ اگاتا بود، چیزی در گوشش گفت و او لبخند زد؛ لبخندی که تهیونگ را بیشتر از خودِ آغوش آزار داد.
همین یک تصویر کافی بود تا درونش چیزی فرو بریزد.

در راهِ بازگشت، هیچ‌کدام زیاد حرف نزدند. فقط قدم‌هایشان روی برفِ نیمه‌آب‌شده صدا می‌داد.
تا اینکه تهیونگ با صدایی پایین و خسته گفت:
«فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها... برای همیشه در قلبت می‌مانند.»

الیزابت، با نگاهی که هم مهربانی داشت هم فهم، جواب داد:
«بعضی‌ها می‌مانند. بعضی‌ها فقط ردِ عطرشان می‌ماند. و بعضی‌ها... فقط به ما یاد می‌دهند که چطور درد بکشیم و بعد ادامه بدهیم.»

تهیونگ لبخند تلخی زد.
«تو زیادی خوب می‌فهمی، پرنسس.»

الیزابت نگاهش را به جلو دوخت.
«شاید چون من هم دارم یاد می‌گیرم کسی را که فکر می‌کردم می‌شناسم، از نو ببینم.»

و تهیونگ دقیقاً فهمید که منظورش فقط اگاتا نیست.

---

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک:80
کامنت: 50
بازنشر:20+
دیدگاه ها (۸۹)

درخواستی: وقتی پسر 18 ساله تون زیاد بهت نزدیک میشه و این باع...

فهمیدی شیظان عوضی یا جور دیگه بهت بفهمونمم؟! 🔪💔🤣🤣🤣🤣

عشق در نزدیکی قصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_4#Jeon_victor#jeon_rina— «امشب، همه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط