{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چنان تشنه ات بودم

چنان تشنه ات بودم
که بوسه هایت
در رگهایم می دوید
یک قلب شده بودم
و تمامم می تپید
دست‌هایت
داغ بر دستانم می گذاشت
که یادم باشد
یک روز می روی
دیدگاه ها (۱)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

ادامه پارت ۴.سه ماه بعد. پاییز بود. برگ‌ها می‌ریختند. ات ۱۸ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط