ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.
ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.
نسیم آرامی میان درختهای باغ میوزید.
کوک فقط نگاهش میکرد.
منتظر...
بدون اینکه او را مجبور به جواب کند.
ات نفس عمیقی کشید.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ات: میدونی...
وقتی اولین بار دیدمت...
ازت میترسیدم.
کوک چیزی نگفت.
ات: فکر میکردم یه مرد سردی...
که هیچ احساسی نداره.
ولی...
هر روز یه چیز جدید ازت دیدم.
وقتی حواست به من بود...
وقتی مواظبم بودی...
وقتی بیصدا کنارم میموندی...
همهی اون چیزایی که هیچوقت به زبون نمیآوردی...
باعث شد دلم آروم بگیره.
کوک آرام نفسش را بیرون داد.
ات یک قدم به او نزدیکتر شد.
ات: راستش...
مدتیه که هر صبح، اولین چیزی که دوست دارم ببینم تویی.
کوک نگاهش را از صورت ات برنداشت.
ات لبخند زد.
ات: پس...
جوابم همون چیزیه که دلت میخواست بشنوی.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: یعنی...؟
ات با خندهی آرومی سر تکان داد.
ات: منم دوستت دارم، کوک.
خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط به هم نگاه میکردند.
کوک آرام دست دیگرش را هم روی دست ات گذاشت.
کوک: مطمئنی؟
ات بدون لحظهای تردید گفت:
ات: مطمئنم.
برای اولین بار...
لبخند واقعی روی صورت کوک نشست.
نه آن لبخندهای کوتاه همیشگی...
بلکه لبخندی که از ته دل بود.
کوک ات رو از زمین بلند کرد و در هوا چرخوند، اوردش پایین بعد یه بغل طولانی و بوسه فقط نگاهش کرد..
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: ممنون...
که وارد زندگیم شدی.
ات با شیطنت خندید.
ات: یعنی دیگه زندانیم نمیکنی؟
کوک خندهی کوتاهی کرد.
کوک: نه...
دیگه نه.
ات: پس الان آزادم؟
کوک با همان نگاه آرام و عمیق گفت:
کوک: همیشه آزاد بودی...
فقط امیدوارم خودت بخوای کنارم بمونی.
ات بدون فکر خودش را آرام در آغوش کوک انداخت.
کوک هم بیصدا او را در آغوش گرفت.
نه محکم...
نه شل...
درست به اندازهای که ات احساس امنیت کند.
چند دقیقه...
فقط همانجا ماندند.
...
شب...
بعد از شام، هر دو روی ایوان عمارت نشسته بودند.
ات فنجان چایش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
ات: کوک...
کوک: بله؟
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس عزیزم.
ات با شیطنت نگاهش کرد.
ات: حالا که دوست دخترتم...
هدیهم کو؟
کوک ابرویش را بالا برد.
کوک: از الان شروع شد؟
ات خندید.
ات: معلومه.
کوک چند لحظه وانمود کرد دارد فکر میکند.
بعد آرام دست ات را گرفت.
انگشتهایش را بین انگشتهای او قفل کرد.
کوک: فعلاً...
این.
ات به دستهایشان نگاه کرد.
لبخندش عمیقتر شد.
ات: قبول...
ولی حس میکنم یه نفر داره برای یه اتفاق بزرگ آماده میشه.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: شاید...
ات با خنده گفت:
ات: یعنی یه روز ازم میپرسی...
«ات، با من ازدواج میکنی؟»
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان اعتمادبهنفس همیشگی، خیلی آرام گفت:
کوک: یه روز نه...
خیلی زود.
ات چشمهایش گرد شد.
بعد از خجالت صورتش را پشت شانهی کوک پنهان کرد و خندید.
کوک هم لبخند زد.
انگار...
هر دو میدانستند که قدم بعدی، دیگر دور نیست.
...
نسیم آرامی میان درختهای باغ میوزید.
کوک فقط نگاهش میکرد.
منتظر...
بدون اینکه او را مجبور به جواب کند.
ات نفس عمیقی کشید.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ات: میدونی...
وقتی اولین بار دیدمت...
ازت میترسیدم.
کوک چیزی نگفت.
ات: فکر میکردم یه مرد سردی...
که هیچ احساسی نداره.
ولی...
هر روز یه چیز جدید ازت دیدم.
وقتی حواست به من بود...
وقتی مواظبم بودی...
وقتی بیصدا کنارم میموندی...
همهی اون چیزایی که هیچوقت به زبون نمیآوردی...
باعث شد دلم آروم بگیره.
کوک آرام نفسش را بیرون داد.
ات یک قدم به او نزدیکتر شد.
ات: راستش...
مدتیه که هر صبح، اولین چیزی که دوست دارم ببینم تویی.
کوک نگاهش را از صورت ات برنداشت.
ات لبخند زد.
ات: پس...
جوابم همون چیزیه که دلت میخواست بشنوی.
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: یعنی...؟
ات با خندهی آرومی سر تکان داد.
ات: منم دوستت دارم، کوک.
خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط به هم نگاه میکردند.
کوک آرام دست دیگرش را هم روی دست ات گذاشت.
کوک: مطمئنی؟
ات بدون لحظهای تردید گفت:
ات: مطمئنم.
برای اولین بار...
لبخند واقعی روی صورت کوک نشست.
نه آن لبخندهای کوتاه همیشگی...
بلکه لبخندی که از ته دل بود.
کوک ات رو از زمین بلند کرد و در هوا چرخوند، اوردش پایین بعد یه بغل طولانی و بوسه فقط نگاهش کرد..
کوک خیلی آرام گفت:
کوک: ممنون...
که وارد زندگیم شدی.
ات با شیطنت خندید.
ات: یعنی دیگه زندانیم نمیکنی؟
کوک خندهی کوتاهی کرد.
کوک: نه...
دیگه نه.
ات: پس الان آزادم؟
کوک با همان نگاه آرام و عمیق گفت:
کوک: همیشه آزاد بودی...
فقط امیدوارم خودت بخوای کنارم بمونی.
ات بدون فکر خودش را آرام در آغوش کوک انداخت.
کوک هم بیصدا او را در آغوش گرفت.
نه محکم...
نه شل...
درست به اندازهای که ات احساس امنیت کند.
چند دقیقه...
فقط همانجا ماندند.
...
شب...
بعد از شام، هر دو روی ایوان عمارت نشسته بودند.
ات فنجان چایش را روی میز گذاشت و با لبخند گفت:
ات: کوک...
کوک: بله؟
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس عزیزم.
ات با شیطنت نگاهش کرد.
ات: حالا که دوست دخترتم...
هدیهم کو؟
کوک ابرویش را بالا برد.
کوک: از الان شروع شد؟
ات خندید.
ات: معلومه.
کوک چند لحظه وانمود کرد دارد فکر میکند.
بعد آرام دست ات را گرفت.
انگشتهایش را بین انگشتهای او قفل کرد.
کوک: فعلاً...
این.
ات به دستهایشان نگاه کرد.
لبخندش عمیقتر شد.
ات: قبول...
ولی حس میکنم یه نفر داره برای یه اتفاق بزرگ آماده میشه.
کوک گوشهی لبش بالا رفت.
کوک: شاید...
ات با خنده گفت:
ات: یعنی یه روز ازم میپرسی...
«ات، با من ازدواج میکنی؟»
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان اعتمادبهنفس همیشگی، خیلی آرام گفت:
کوک: یه روز نه...
خیلی زود.
ات چشمهایش گرد شد.
بعد از خجالت صورتش را پشت شانهی کوک پنهان کرد و خندید.
کوک هم لبخند زد.
انگار...
هر دو میدانستند که قدم بعدی، دیگر دور نیست.
...
- ۱۲۴
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط